تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٠ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار را به جنگ بگرفت امان جان خواستند گفت آنگه امان دهم كه ازين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياوريد
اين دل به پشيزى نمى ارزد ، من آن دل را خواهانم كه قطب عالم هستى بوده ودرون مغز جان آدمى است . براى اين دل پر نور ونيكويىها است كه آفريننده ى دلها انتظار مى كشد .
تو اگر ساليان دراز در سبزوار طبيعت بگردى ، چنان دلى را نخواهى يافت ، آن گاه دل پوسيده وپژمردهاى را روى تختهء مرده كش گذاشته وبه درگاه الهى ارمغان خواهى برد - كه اى خداى بزرگ من براى تو دل آوردهام ودر سبزوار بهتر از اين دل نبود .
خداوند در پاسخ تو خواهد گفت : اى حيوان جسور مگر اينجا گورستان است كه دل مرده به اينجا آوردهاى ؟ برو ، دلى را بياور كه جوياى خدا بوده وامان سبزوار هستى به او مستند است .
خواهى گفت : آن دل دريا صفت از اين جهان پوشيده بود ومانند ناسازگارى تاريكى وروشنايى با جهان سازگارى نداشت .
خصومت آن دل با سبزوار طبيعت حيوانى باز ماندهء روز الست است ، زيرا آن دل مانند باز واين دنيا شهر زاغان است .
اگر يكى از دو جنس متضاد به ديگرى نرمى كند در حقيقت دو رويى بوده وبراى به دست آوردن تمايل جنس ديگر مدارا مى كند اگر يكى از آن دو جنس بلى بگويد ، ساختگى بوده وروى نياز حقيقى نيست ، او با اين بلى گفتن مى خواهد نصيحت دراز جنس مخالف را كوتاه كند . اين زاغ مردار جو صدها هزار مكر تو در تو دارد . نفاق او را مى پذيرند ، بلكه دست از تقاضاى خود بردارد وبراى انسان فايده جو تسليم شود . زيرا آن صاحب دل با شكوه وبا كر وفر در اين بازار هستى خريدار معيوب مى نمايد . اگر از جان انسانى برخوردارى ، در جستجوى صاحب دل باش واگر تو ضد مولاى مطلق نيستى ، هم جنس دل باش . آن موجودى كه ظاهر خوشايندش تو را جلب مى كند ، از خاصّان