تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٨ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار را به جنگ بگرفت امان جان خواستند گفت آنگه امان دهم كه ازين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياوريد
ونقره خيره شوم .
اى بدبخت ناتوان ، اگر تمام مسجد را با نشيمنگاهت به پيمايى سودى نخواهد داشت بلكه بايد پيشانى بر خاك گذارى وسجده كنى .
وقتى كه مردم سبزوار چارهاى نديدند بهر سو از چپ وراست جاسوسان فرستادند كه ببينند آيا ابو بكرى در سبزوار پيدا مى شود ؟ پس از سه روز وسه شب تلاش يك ابو بكر نزار ومردنى يافتند . اين بدبخت ره گذرى بود بيمار كه خود را به گوشهء خرابهاى كشانيده بود ، مانند گوهرى بود كه در گوشهاى از ويرانه بدون تظاهر درمانده واز بيمارى خون دل بر رخسارش بر افشانده بود .
او در حال خواب بود كه ناگهان جويندگان به بالينش رسيدند وگفتند : برخيز كه پادشاه تو را مى خواهد وبا آمدن تو پيش پادشاه مردم اين شهر از كشته شدن نجات خواهند يافت .
آن بيمار بدبخت ونزار پاسخ داد كه اگر پايى داشتم رهسپار مقصدم مى گشتم ودر اين جايگاه دشمنان نمى ماندم وبه شهر دوستانم مى رفتم .
جويندگان ناچار تختهء مرده كشى را آوردند وابو بكر را روى آن گذاشته وبر دوش برداشتند وروانهء بارگاه خوارزمشاه گشتند . تا به او اثبات كنند كه سبزوار هم ابو بكرى دارد .
اين جهان چونان سبزوار ومرد حق در اين دنيا ضايع وناچيز است . خوارزمشاه به مثال خداى بزرگ است كه از اين مردم پست گراى دل مى خواهد نه زر وزيور حيوانى وساختگى .
سرور ما فرمود : خداوند به صورتهاى شما نمى نگرد ، بلكه به دلهاى شما توجه خواهد كرد .
من از نظر صاحب دلان در شما خواهم نگريست نه به صورت سجده وطلا بخشىهاى شما . دردا ودريغا كه -