تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٦ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار را به جنگ بگرفت امان جان خواستند گفت آنگه امان دهم كه ازين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياوريد
((٨٨٧)) آن دلى آور كه قطب عالم است جان جان جان جان آدم است
((٨٨٨)) از براى آن دل پر نور وبر هست آن سلطان دلها منتظر
((٨٨٩)) تو بگردى سالها در سبزوار آن چنان دل را نيابى ز اعتبار
((٨٩٠)) پس دل پوسيدهء پژمرده جان بر سر تخته نهى آن سو كشان
((٨٩١)) كه دل آوردم تو را اى شهريار به از اين دل نبود اندر سبزوار
((٨٩٢)) گويدت اين گور خانه است اى جرى كه دل مرده بدانجا آورى
((٨٩٣)) رو بياور آن دلى كاو شاه جوست كه امان سبزوار كون از اوست
((٨٩٤)) گويى آن دل زين جهان پنهان بود زان كه ظلمت با ضيا ضدّان بود
((٨٩٥)) دشمنىّ آن دل از روز الست سبزوار طبع را ميراثى است
((٨٩٦)) زان كه او باز است ودنيا شهر زاغ ديدن هر جنس بر ناجنس داغ
((٨٩٧)) ور كند نرمى نفاقى مى كند ز استمالت ارتفاقى مى كند
((٨٩٨)) گويد آرى از تكلف نه نياز تا كه ناصح كم كند نصح دراز
((٨٩٩)) زان كه اين زاغ خس مردار جو صد هزاران مكر دارد تو بتو
((٩٠٠)) گر پذيرند آن نفاقش را رهيد شد نفاقش عين صدق مستفيد
((٩٠١)) زان كه آن صاحب دل با كرّ وفر هست در بازار ما معيوب خر
((٩٠٢)) صاحب دل جو اگر بيجان نه اى جنس دل شو گر ضد سلمان نه اى
((٩٠٣)) آنكه زرق او خوش آيد مر تو را او ولىّ توست نه خاص خدا
((٩٠٤)) هر كه او بر خوى وبر طبع تو زيست پيش طبع تو ولى است ونبى است
((٩٠٥)) رو هوا بگذار تا بوى خدا در مشامت در رسد اى كدخدا رو هوا بگذار تا خويت شود وان مشام عنبرين بويت شود
((٩٠٦)) از هوا رانى دماغت فاسد است مشك وعنبر پيش مغزت كاسد است عاشقى تو بر نجاست هم چو زاغ بوى مشكت مى نگيرد در دماغ
((٩٠٧)) حد ندارد اين سخن وآهوى ما مى گريزد اندر آخر جا بجا