تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٥ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار را به جنگ بگرفت امان جان خواستند گفت آنگه امان دهم كه ازين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياوريد
((٨٦٤)) اندرين دشمنكده كى ماندمى سوى شهر دوستان مى راندمى
((٨٦٥)) تختهء مرده كشان بفراشتند بر كتف بو بكر را برداشتند
((٨٦٦)) جانب خوارزمشه جمله روان مى كشيدندش كه تا بيند نشان
((٨٦٧)) سبزوار است اين جهان ومرد حق اندر اين جا ضايع است وممتحق
((٨٦٨)) هست آن خوارزمشه شاه جليل دل همى خواهد از اين قوم رذيل
((٨٦٩)) گفت لا ينظر الى تصويركم فابتغوا ذا القلب فى تدبيركم
((٨٧٠)) من ز صاحب دل كنم در تو نظر نه به نقش سجده وايثار زر
((٨٧١)) تو دل خود را چو دل پنداشتى جست وجوى اهل دل بگذاشتى
((٨٧٢)) دل كه گر هفتصد چو اين هفت آسمان اندر او آيد شود ياوه ونهان
((٨٧٣)) اين چنين دل ريزها را دل مگو سبزوار اندر ابو بكرى مجو
((٨٧٤)) صاحب دل آينهء شش رو بود حق در آن از شش جهت ناظر بود
((٨٧٥)) هر كه اندر شش جهت دارد مقر كى كند در غير حق يك دم نظر
((٨٧٦)) گر كند رد از براى او كند ور قبول آرد هم او باشد سند چون كه او حق را بود در كل حال برگزيده باشد او را ذو الجلال
((٨٧٧)) هيچ پى او حق به كس ندهد نوال شمهاى گفتم ز اصحاب وصال
((٨٧٨)) موهبت را بر كف دستش نهد وز كفش آن را به مرحومان دهد
((٨٧٩)) با كفش درياى كل را اتصال هست بىچون وچگونه در كمال
((٨٨٠)) اتصالى كه نگنجد در كلام گفتنش تكليف باشد والسلام
((٨٨١)) صد جوال زر بيارى اى غنى حق بگويد دل بيار اى منحنى
((٨٨٢)) گر ز تو راضى است دل من راضيم ور ز تو معرض بود اعراضيم
((٨٨٣)) ننگرم در تو در آن دل بنگرم تحفه آن را آر اى جان در برم
((٨٨٤)) با تو او چون است هستم من چنان زير پاى مادران باشد جنان
((٨٨٥)) مادر وبابا واصل خلق اوست اى خنك آن كس كه دل داند ز پوست
((٨٨٦)) تو بگويى نك دل آوردم به تو گويدت اين دل نيرزد يك تسو