تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٢ - در بيان آن كه عقل و روح در آب و گل محبوساند هم چو هاروت و ماروت در چاه بابل
در بيان آن كه عقل وروح در آب وگل محبوساند هم چو هاروت وماروت در چاه بابل
((٦٢٠)) هم چو هاروت وچو ماروت آن دو پاك بستهاند اينجا به چاه سهمناك
((٦٢١)) عالم سفلى وشهوانى درند اندرين چَه گشتهاند از جرم بند
((٦٢٢)) سحر وضد سحر را بىاختيار زين دو آموزند نيكان وشرار
((٦٢٣)) ليك اول پند بدهندش كه هين سحر را از ما مى آموز ومچين
((٦٢٤)) ما بياموزيم اين سحر اى فلان از براى ابتلا وامتحان
((٦٢٥)) كامتحان را شرط بايد اختيار اختيارى نبودت بىاقتدار
((٦٢٦)) ميلها هم چون سگان خفته اند اندر ايشان خير وشر بنهفته اند
((٦٢٧)) چون كه قدرت نيست خفتند اين رده هم چو هيزم پاره ها وتن زده
((٦٢٨)) تا كه مردارى درآيد در ميان نفخ صور حرص كوبد بر سگان
((٦٢٩)) چون در آن كوچه خرى مردار شد صد سگ خفته بدان بيدار شد
((٦٣٠)) حرصهاى رفته اندر كتم غيب تاختن آورد وسربرزد ز جيب
((٦٣١)) مو به موى هر سگى دندان شده وز براى حيله دم جنبان شده
((٦٣٢)) نيم زيرش حيله وبالا غضب چون ضعيف آتش كه او يابد حطب
((٦٣٣)) شعله شعله مى رسد از لا مكان مى رود دود ولهب تا آسمان
((٦٣٤)) صد چنين سگ اندر اين تن خفته اند چون شكارى نيستشان بنهفته اند
((٦٣٥)) يا چو بازانند ديده دوخته در حجاب از عشق صيدى سوخته
((٦٣٦)) تا كله بردارى وبيند شكار آنگهان سازد طواف كوهسار
((٦٣٧)) شهوت رنجور ساكن مى شود خاطر او سوى صحت مى رود
((٦٣٨)) چون ببيند نان وسيب وخربزه در مصاف آيد مزه وخوف وبزه
((٦٣٩)) گر بود صبّار ديدن سود اوست آن تهيّج طبع سستش را نكوست