تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١ - لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبو به نيت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا من بخورم به حق دوستى و برادرى سبويى كه شما سبطيان بهر خود پر مى كنيد از نيل آب صافى است و سبو كه ما قبطان پر مى كنيم خون صاف است
((٣٤٥٠)) كى طفيل من شوى در اعتراف چون تو را كفريست هم چون كوه قاف
((٣٤٥١)) كوه در سوراخ سوزن كى رود جز مگر آن كوه برگ كه شود
((٣٤٥٢)) كوه را كُه كن به استغفار خوش جام مغفوران بگير وخوش بكش
((٣٤٥٣)) تو بدين تزوير چون نوشى ز آن چون حرامش كرد حق بر كافران
((٣٤٥٤)) خالق تزوير تزوير تو را كى خرد اى مفترىّ مفترا
((٣٤٥٥)) آل موسى شو كه حيلت سود نيست حيله ات باد تهى پيمودنى است
((٣٤٥٦)) زهره دارد آب كز امر صمد گردد وبا كافران آبى كند زهره دارد آب كز امر خدا بگذرد كفار را بخشد صفا
((٣٤٥٧)) يا تو پندارى كه تو نان مى خورى زهر مار وكاهش جان مى خورى
((٣٤٥٨)) نان كجا اصلاح آن جانى كند كاو دل از فرمان جان ده بركند
((٣٤٥٩)) يا تو پندارى كه حرف مثنوى چون بخوانى رايگانش بشنوى
((٣٤٦٠)) يا كلام حكمت وسير نهان اندر آيد سهل در گوش كهان
((٣٤٦١)) اندر آيد ليك چون افسانه ها پوست بنمايد نه مغز ودانه ها
((٣٤٦٢)) در سر ودر رو كشيدى چادرى رو نهان كرده ز حشمت دلبرى
((٣٤٦٣)) شاه نامه يا كليله پيش تو هم چنان باشد كه قرآن از عتو
((٣٤٦٤)) فرق آنكه باشد از حق ومجاز كه كند كحل عنايت چشم باز
((٣٤٦٥)) ور نه پشك ومشك پيش اخشمى هر دو يكسان است چون نبود شمى
((٣٤٦٦)) خويشتن مشغول كردن از ملال باشدش قصد از كلام ذو الجلال
((٣٤٦٧)) كاتش وسواس را وغصه را زان سخن بنشاند وسازد دوا
((٣٤٦٨)) بهر اين مقدار آتش شاندن آب پاك وبول يكسان شد به فن
((٣٤٦٩)) آتش وسواس را اين بول وآب هر دو بنشانند هم چون خمر وخواب
((٣٤٧٠)) ليك گردد وسوسهء كلى ز جان دل بيابد ره به سوى گلستان