تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٦ - در بيان آن كه نور ، خود را از اندرون شخص منور ظاهر كند بر خلقان بىفعل و قول عارف افزون از آن كه به قول و فعل او ظاهر شود چنانكه آفتاب كه بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذّن حاجت نيايد بىآنكه قولى و فعلى بيان كند گواهى دهد بر نور او
آن نكاح زن عرض بد شد فنا جوهر فرزند حاصل شد ز ما جفت كردن اسب واستر را عرض جوهر كرّه به زاييدن غرض
آن گاه جلال الدين از زبان غلام پاسخ پادشاه را مى دهد ومى گويد :
گفت شاها بىقنوط عقل نيست گر تو فرمايى عرض را نقل نيست پادشاها جز كه يأس بنده نيست هر عرض كان رفت باز آينده نيست گر نبودى مر عرض را نقل وحشر فعل بودى باطل واقوال قشر
سپس با تمام صراحت بقاى اعراض را در اشكال ديگر گوشزد كرده مى گويد :
اين عرضها نقل شد لون دگر حشر هر فانى بود كون دگر نقل هر چيزى بود هم لايقش لايق گله بود هم سابقش روز محشر هر عرض را صورتى است صورت هر يك عرض را نوبتى است بنگر اندر خود نه تو بودى عرض جنبش جفتى وجفتى با غرض بنگر اندر خانه وكاشانه ها در مهندس بود چون افسانه ها
پس از بيان اين مطلب جلال الدين پاسخى از پادشاه به غلام نمى دهد واين معنى كشف مى كند كه جلال الدين بقا وتجسم اعمال را در روز رستاخيز معتقد است .
بنا بر اين با گفتهء جلال الدين در ابيات مورد نقد وتحليل تناقض پيدا مى كند زيرا در اين ابيات مطلبى را مى گويد كه موافق گفتار پادشاه در فنا وزوال اعراض است .
((٢٤٩)) اين صلات واين جهاد واين صيام هم نماند جان بماند نيك نام
راه حلى كه براى تناقض فوق به نظر مى آيد اين است كه بگوييم : مقصود جلال الدين از بقا وتجسم اعراض تا روز رستاخيز است كه هنوز محاسبهاى آغاز نشده ، وپس از آن كه حسابها تصفيه شد وحقيقت آن جوهرى كه به وسيلهء اعراض هويت مخصوصى پيدا كرده است ، به خود انسان روشن گشت ، ديگر احتياجى به بقا وتجسم آن اعراض نمى ماند .