تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٤ - پاك كردن آب همهء پليدىها را و باز پاك كردن خداى تعالى آب را از پليدى ، لاجرم قدوس آمد حق تعالى
پاك كردن آب همهء پليدىها را وباز پاك كردن خداى تعالى آب را از پليدى ، لاجرم قدوس آمد حق تعالى
((١٩٩)) آب بهر آن ببارد از سماك تا پليدان را كند از خبت پاك
((٢٠٠)) آب چون بىكار گردد شد نجس تا چنان شد كاب را رد كرد حسّ
((٢٠١)) حق ببردش باز در بحر صواب تا به شستش از كرم آن آب آب
((٢٠٢)) سال ديگر آمد او دامن كشان هين كجا بودى ؟ به درياى خوشان
((٢٠٣)) من نجس ز اينجا شدم پاك آمدم بستدم خلعت سوى خاك آمدم
((٢٠٤)) هين بياييد اى پليدان سوى من كه گرفت از خوى يزدان خوى من
((٢٠٥)) درپذيرم جملهء زشتيت را چون ملك پاكى دهم عفريت را
((٢٠٦)) چون شوم آلوده باز آنجا روم سوى اصل اصل پاكىها شوم
((٢٠٧)) دلق چركين بركنم آنجا ز سر خلعت پاكم دهد بار دگر
((٢٠٨)) كار او اين است وكار من هم اين عالم آراى است ربّ العالمين
((٢٠٩)) گر نبودى اين پليدىهاى ما كى بدى اين بار نامه آب را
((٢١٠)) كيسه هاى زر بدوزيده است او مى رود جويان مفلس سو به سو
((٢١١)) تا بريزد بر گياه رسته اى تا بشويد روى هر ناشسته اى
((٢١٢)) تا بگيرد بر سر او حمّالوار كشتى بىدست وپا را در بحار
((٢١٣)) صد هزاران دارو اندر وى نهان زان كه دارو زو برويد در جهان
((٢١٤)) جان هر درد ودل هر دانه اى مى رود در جو چو دارو خانه اى
((٢١٥)) زو يتيمان زمين را پرورش زو به خاك گرسنه صد گون خورش
((٢١٦)) چون نماند مايه اش تيره شود هم چو ما اندر زمين خيره شود
((٢١٧)) ناله از باطن برآرد كاى خدا آنچه دادى دادم وماندم گدا