تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٧ - تفسير ابيات
تفسير ابيات آن كافرك بازو بندى به يادگار داشت كه در آن شب در خانه پيامبر گذاشته وموقع رفتن فراموش كرده بود ، وقتى كه ديد ، آن بازو بند نيست ، مضطرب گشته با خويشتن گفت : در آن حجره كه ديشب خوابيده بودم ، بازو بند آنجا مانده است با اين كه از سر گذشت آن شب بسيار شرمگين گشته بود ، آن طمع كه همچون اژدها است ، شرم وآزرمش را از بين برد ، شتابان براى به دست آوردن بازو بند به خانهء پيامبر رفت وبا وضع شگفت انگيزى رو به رو گشت :
((١٢٢)) كان يد الله آن حدث با دست خود خوش همى شويد كه دورش چشم بد
با ديدن اين منظرهء شگفت انگيز بازو بند را از ياد برد واقيانوس جانش شوريدن گرفت وگريبان خود را شكافت ، با دو دست بر سر مى زد وكلهء خود را بر ديوار ودر مى كوبيد ، تا جايى كه خون از بينى وسرش فرو مى ريخت وحالى بسيار شايستهء ترحم پيدا كرده بود . پيامبر آن مرد بزرگ الهى دلش به حال او سوخت . كافر نعره ها زد وفريادها برداشت ومردم دور او گرد آمدند ، او به آن مردم مى گفت : هشيار باشيد او سر خود را بىعقل خطاب مى كرد وبر آن مى كوبيد ونيز سينهء خود را بىنور وتاريك ناميد وبر آن مى كوبيد . پيشانى به خاك مى ساييد وبه پيامبر مى گفت :
اى زمين الهى كه توكل ومن جزء شرمسار توام با اين كه تو مقام كل را دارى تسليم امر خدايى ودر مقابل او پست ولرزانى ، اما من كه جزئى بيش نيستم ، ستم كار وزشت وبر خلاف روش تو زندگى مى كنم . هر لحظه رو به سوى آسمان مى كرد ، كه خداوندا روى آن ندارم كه به اين قبلهء جهان بنگرم . موقعى كه ناله ولرزش وطپشش از حد بيرون رفت پيامبر او را در آغوش كشيد وآرامش كرد ونوازشش داد . وبا دادن آگاهى وشناخت به او چشم وى را باز كرد بلى قانون كلى چنين است :
((١٣٤)) تا نگريد ابر كى خندد چمن تا نگريد طفل كى جوشد لبن ؟
طفل يك روزه را بنگريد كه راه زندگى خود را چگونه مى داند ومى فهمد كه