تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٢ - در سبب رجوع كردن آن كافر به خانه مصطفى صلى الله عليه و آله در آن ساعت كه مصطفى بالين ملوث او را به دست خود مى شست و خجل شدن او و جامه چاك كردن و نوحهء او بر خود و بر حال خود
((١٣٨)) گريهء ابر است وسوز آفتاب استن دنيا همين دو رشته تاب
((١٣٩)) گر نبودى سوز مهر واشك ابر كى شدى اجسام ما زفت وسطبر
((١٤٠)) مكى بدى معمور اين هر چار فصل گر نبودى اين تف واين گريه اصل
((١٤١)) سوز مهر وگريهء ابر جهان چون همى دارد جهان را خوش دهان
((١٤٢)) آفتاب عقل را در سوز دار چشم را چون ابر اشك افروز دار
((١٤٣)) چشك گريان بايدت چون طفل خرد كم خور اين نان را كه نان آب تو برد
((١٤٤)) تن چو با برگ است روز وشب از آن شاخ جان در برگ ريز است وخزان
((١٤٥)) برگ تن بىبرگى جان است زود زين ببايد كاستن وآن را فزود
((١٤٦)) اقرضوا الله قرض ده زين برگ تن تا برويد در عوض در دل چمن
((١٤٧)) قرض ده كم كن از اين لقمه تنت تا نمايد وجه لا عين رأت
((١٤٨)) تن ز سرگين خويش چون خالى كند پر ز گوهرهاى اجلالى كند
((١٤٩)) زين پليدى برهد وپاكى برد از يطهركم تن او برخورد
((١٥٠)) ديو مى ترساندت كه هين وهين زين پشيمانى خورى گردى حزين
((١٥١)) گر گدازى زين هوسها تو بدن بس پشيمان وغبين خواهى شدن
((١٥٢)) اين بخور گرم است وداروى مزاج وان بياشام از پى نفع وعلاج
((١٥٣)) هم بدين نيت كه اين تن مركب است آن چه خو كردست آتش اصوب است
((١٥٤)) هين مگردان خو كه پيش آيد خلل در دماغ ودل بزايد صد علل
((١٥٥)) اين چنين تهديدها آن ديو دون آرد وبر خلق خواند صد فسون
((١٥٦)) خويش جالينوس سازد در دوا تا فريبد نفس بيمار تو را
((١٥٧)) كاين تو را سود است از درد وغمى گفت آدم را همين در گندمى
((١٥٨)) پيش آرد هى هى وهيهات را وز لويشه پيچد او لبهات را
((١٥٩)) هم چو لبهاى فرس در وقت نعل تا نمايد سنگ كمتر را چو لعل
((١٦٠)) گوشهايت گيرد او چون گوش اسب مى كشاند سوى حرص وسوى كسب
((١٦١)) برزند بر پات نعلى ز اشتباه تا بمانى تو ز درد آن ز راه