تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٣ - حقيقتى كه انسان را از شريعت و طريقت بىنياز مى كند چيست ؟
همه گفت گوها در بارهء تو اگر چه ارزشى بيش از پوست ندارد ، اما براى فهمهاى ديگران به منزلهء فهم درونى است . آسمان هم نسبت به عرش پائين قرار گرفته است ، ولى در مقابل كرهء خاكى ما بسى بلند وبالاست ، شمهاى از وصف تو را خواهم گفت ، تا پيش از آن كه مردم تو را از دست بدهند ، مقدار ناچيزى به حقيقت تو آشنا شوند تو نورى از انوار حق وجذب كنندهء جان آدميان به بارگاه حقى ، اما چه كنم اين مردم در ظلمات وهم وگمان غوطه ورند .
براى نتيجه بخش بودن سورمه در ديدگان انسانى تسليم به اثر آن ، شرط لازم است .
براى درك انوار عالى ربانى ، نورى لازم است كه گوش جان آدمى را تيز كند ومانند موش محقر به ظلمتهاى زير زمينى عشق نورزد .
اى حريف تيز گوشم ، از اصوات پر موج طبيعت برتر آى ونور ما فوق موج را از راه گوش بر نهانخانهء روح بتابان . تو كه موش نيستى ، بنا بر اين به طرف تاريكيها مرو .
آن سست چشمان كه فقط در تاريكى شب جولان مى كنند ، كارى با طواف پيرامون مشعل ايمان ندارند .
كسى كه زنجير طبيعت كور ، جانش را مى فشارد ، هر مسئلهاى براى او مشكل وناگشودنى مى نمايد ، در مقابل اين مشكلات هنرمنديها مى نمايد ، ولى چشم به خورشيد حقيقت نمى تواند باز كند . او مانند نخل پر ثمر نيست كه سر بر آورد وشاخه هاى بلند وبالا بروياند ، بلكه او مانند موشى است كه در زير سطح خاكى طبيعت به سوراخ كردن عشق مى ورزد .