فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٧١١ - م
مَحْسُوسات
- (اصطلاح فلسفى) امورى كه بحواس ظاهره ادراك شوند محسوسات گويند و بر حسب تعداد قواى ظاهرى پنج قسمند. كه مذوقات، مشمومات ملموسات، مبصرات، مسموعات باشند.
(اخوان ج ٢ ص ٣٣٩ و تفسير ص ١٠٠٤).
مَحْسُوسِ دُوم
- (اصطلاح فلسفى) رجوع شود به محسوس اول
مُحَصَّلَه
- (اصطلاح منطقى) قضيه محصله قضيهايست كه حرف نفى جزء موضوع و يا محمول آن نشده باشد و دلالت بر نفى نسبت كند و قضيه بسيطه نيز خوانند و چون با حرف سلب مركب شود و حرف سلب جزء محمول يا موضوع و يا هر دو طرف شود قضيه را معدوله خوانند و دلالت بر رفع نسبت نكند اگر جزء موضوع باشد معدولة الموضوع و اگر جزء محمول باشد معدولة المحمول و اگر جزء دو طرف باشد معدولة الطرفين خوانند مثال محصله «انسان جماد نيست» مثال معدولة الموضوع «غير انسان متفكر نيست» و معدولة المحمول «جماد غير متفكر است».
(از اساس الاقتباس ص ٦٧).
مَحْصور
- (اصطلاح ادبى) رجوع بحصر و اداة حصر و (سيوطى ص ٨٥) شود.
مَحْضَر
- (اصطلاح فقهى) بفتح ميم در لغت سجل است و آنچه در آن حضور متخاصمين نوشته شود نزد قاضى و بالجمله دفترى است كه اوضاع و احوال و جريان كارهاى متخاصم در آن نوشته شود و همين طور است سجل كه در آن مسائل مختلف مانند بيع، رهن اقرار و نحوه آن ثبت گردد.
(از كشاف ص ٣٢٤)
مخضرمون
- (اصطلاح حديث) كسانى كه دورههاى جاهليت و اسلام هر دو را درك كردهاند و لكن با حضرت رسول برخورد نكرده باشند.
(از درايه ص ٢٠٨)
مَحْفُوظ
- (اصطلاح عرفانى و حديث) كسى كه خداى متعال او را از مخالفات نگاهداشته و آنچه كند براى رضاى خدا باشد محفوظ است كه هيچ كارى نكند و نگويد مگر آنچه مورد رضاى خداست.
مَحْق
- (اصطلاح ذوقى) محق بمعناى محو است و نابودى و فناء وجودست در ذات حق چنانكه محو فناء صفات است در صفات حق و محق فوق محو است زيرا محو اثرى را باقى گذارد بر خلاف محق و محق بطىء الزوال است برخلاف محو و نهايت همت قوم اين است كه محق كند آنها را حق از شاهد خود و آنها را بسوى خود برنگرداند بعد از محق.
(رساله قشيريه ص ٩ لا ٣- كشف- المحجوب ص ٤٨٧)
مَحْقونُ الدَّم
- در مقابل مهدور الدم است و كسى است كه خون او محفوظ است.
(از شرح لمعه ج ٢ ص ٣٣٧)
مُحْكَم
- (اصطلاح فلسفى و ادبى و حديث) اسم مفعول از احكام است و نزد محدثان عبارت از حديثى است كه معناى