فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٨٥٥ - خصوصيات رئيس مدينه كَرامت و مراتب رياستهاى آن
بازرسد كه كندرو از آنجا خيزد. و زآنجاا به عدن رسد. و آنجا و خليج بزرگ بيرون آيد. يكى آنست كه به قُلْزُم معروفست. و او بر زمين عرب بگردد تا چون جزيرهها باشد او و ميان خليج پارس وز قبل آنك حبشيان برابر يمناند اين دريا را آنجا درياى يمن خوانند و هم درياى حبشه و بزمين حجاز درياى قلزم.
و اين شهريست بر لب او نهاده آنجا كه سپرى شود بشام چنانك بروى توان كشتن ازين جانب شام بدان جانب مصر و بجه. و خليج ديگر آنست كه او را درياى بربر خوانند، و آغاز او سر بربر برابر عدن. و آنگه اين درياى بزرگ از آنجا بسفالة الزنج كشد، آنك گفتيم كه كشتى را مخاطره گردد. وز اين جهت نگذرند و ندانند حال پيوستن او باوقيانوس ز آنسوى. و اندرين دريا بناحيت مشرقى جزيرهها زانج هست، آنگه جزيرههاى ديوه و قمير بىاندازه. و نونو همىشوند و ز آب همىپديد آيند و آنك كهن بود بآب ناپيدا شود. و آنگه جزيرهاى زنگيستان.
وز جزيرهاى بزرگوار و نامدار كه اندر اوست سَرَنْديب و بهندوى سنكلديب، وز وى ياقوت گوناگون خيزد و الماس.
و جزيره كله، وز وى ارزيز و قلعى خيزد. و جزيره سربزه كه كافور از وى خيزد، و ز ديگر جزيرها، قرنفل و صندل و نارجيل و جوزبوا و آبنوس و بر جنگ و خيزران و عود و مانند آن خيزد.
و بميان معموره بزمين سقلاب و روس دريايى است نام او بطنس، و مردمان ما او را درياى طرابزنده خوانند، زيرا كه بارگاهى است بر وى نهاده. وز وى خليجى بيرون آيد و تنگ همىشود تا بر باره قسطنطينيه گذرد، و تنگتر همىشود تا بدرياى شام اوفتد. و بر جنوب اين درياى شام شهرهاى مغرب است و افريقيه تا باسكندريه و مصر رسند. و برابر اين شهرها بر شمال اين دريا زمين اندلس است و روميه و روم تا بانطاكيه و بميان اين دو جانب شهرهاى شام و فلسطين است. و اين دريا آب بدرياى اوقيانوس همىريزد نزديك اندلس، بجايى تنگ كه نام او اندر كتابها معبره هيرقلس است.
(رجوع شود به التفهيم ص ١٦٥، ١٦٨).
مُعَوَّجُ الطُّلوع
- (اصطلاح نجومى) رجوع شود به صاعد و هابط
مَعُونه
- (اصطلاح كلامى) آنچه از عوام مؤمنان از اهل صلاح وقوع يابد. رجوع به خارق عادت شود.
(از كشاف ص ١٠٧٣)
مُعير
- (اصطلاح فقهى) عاريهدهنده است رجوع بعاريه شود.
مَعيَّة
- (اصطلاح فلسفى) معيت مقابل تقدم و تأخر است رجوع به تقدم و تأخر شود.
تركيبات:
مَعيَّةِ بِالطَّبع
- معيت يا ذاتى است و يا زمانى معيت ذاتى را دو فرد است يكى معيت بالطبع و ديگرى معيت بالعلية معيت بالطبع عبارت از دو امرى است كه ميان آن دو نياز و احتياجى نباشد و معيت ذاتيه