فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٤٠٦ - ف
صفت عابدان و قاصدانست، كار آن دارد كه با حق گريزد.
و گويند: نشان كسى كه با مولى گريخت آنست كه همت يگانه دارد و از تدبير خود بيرون شود و حكم او را باستسلام گردن نهد و اين وصف آن جوانمرد دانست كه رب العالمين مستضعفان خواند كه در دست مشركان مكه گرفتار بودند، همت خود يگانه كرده بودند، از همه كس دل برداشته و دل در حق بسته و تدبيرها همه در باقى كرده و بتقدير حق راضى شده و از راه تحكم برخاسته، و حكم حق بجان و دل برگرفته و بدان راضى شده و تن در داده، لاجرم رب العالمين ايشان را نيابت داشت و مصطفى و مؤمنان را فرمود: كه ايشان را دريابيد و از ايذاى دشمن باز رهانيد، شما در راه خلاص ايشان كوشيد كه ايشان در راه رضاى ما ميكوشند.
(از عده ج ٢ ص ٥٨٤).
و نه هر كس با حق تواند گريخت مگر كسى كه عيان او را بار دهد و مهر او را در كنف عزت جاى دهد، چنانكه آن جوانمرد كه بر بو يزيد بسطامى شد، و از وى پرسيد:
ما سهام الله؟ گفت: آن سهام حق كه در دلهاى درويشان است، نشانه آن چيست؟ آن جوانمرد اين بگفت و سر در جنبانيد.
بو يزيد گفت:
اين سؤال تو نيست و تو اهل اين سؤال نه گفت چرا؟
گفت:
از آنكه اين سؤال حضرتيانست و من بحضرت بودم و ترا بر آن درگاه نديدم. آن جوانمرد گفت: نه در غلطى اى بايزيد، من بدرگاه با تو بودم، عيان مرا بار داد، مهر پرده برداشت: احديت مرا در كنف عزت جاى داد، پس غيرت پرده فرو گذاشت تو بر در بماندى، از حال من چه خبر دارى؟ گفت اين را نشان هست؟ گفت نشانش آنست كه اينك بدرگاه ميشوم، بيار اگر شغلى دارى، تا ترا پايمردى كنم.
اين بگفت و كالبد خالى كرد. بو يزيد گفت، آه كه غوث جهان بود اما در پرده غيرت بود من ندانستم.
اوه كه دلارام بود و گريخت
پيمان بشكست و اسب هجران انگيخت
تا دلبر و دل باز بچنگ آرم من
بس خون كه ز ديدهگان فرو بايد ريخت