فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٦٨٣ - م
و از هيچ محرمى اجتناب نكنند.
(از كشاف ص ١٢٥٧)
مُتَكافِئَيْن
- (اصطلاح اصولى) و دو حديث يا دليل متعارض را گويند در صورتى كه هيچ يك را بر ديگرى بوجوه ممكنه نتوان ترجيح داد در اين صورت متكافى بوده و متساقط شوند و اصل در متكافئين تساقط است و در مرتبه دوم احتياط يا تخيير يا توقف و رجوع باصل است، اصلى مطابق با يكى از آن دو است (از رسائل ص ٤٥٠- ٤٥١)
مُتَكاوِس
- (اصطلاح ادبى) در لغت انبوهى بود و قافيهايست كه يك حرف آخر آن ساكن و چهار حرف ديگر متحرك باشد مانند شكنمش بزنمش.
رجوع به المعجم ص ٢٠٦) شود.
مُتَكَوِن
- (اصطلاح فلسفى) متكون يعنى موجود شده. موجودات طبيعى جسمانى را كائنات و متكونات گويند. «ما هو متكون فهو دائما بين ما هو موجود و بين ما هو معدوم» (از تفسير ص ١١٨٦، ١٤٤٧، ١١٨١- شفا ج ١ ص ١٧١).
مُتَلاقى مُتَلاقيان
(اصطلاحات فلسفى) دو امرى كه مماس با يكديگر باشند متلاقى گويند و گاه مراد از متلاقيان متداخلان است.
(شفا ج ١ ص ٨٣).
مُتَلاصِقان
- (اصطلاح فلسفى) دو امرى باشند كه يكى از ايشان مماس بر ديگرى باشد بر وجهى كه منتقل شود بانتقال او.
(از درة التاج جمله سوم از فن دوم ص ٩٧).
مُتَلَوِّن
- (اصطلاح ادبى) رنگارنگ و در بديع عبارت از شعرى باشد كه بدو وزن يا زياده توان خواند باندك تغييرى در تركيب الفاظ مانند خوش خوش قد تو غيرت سرو چمن شد شاه من بخ بخ خط تو حيرت مشك ختن شد ماه من (از كشاف ص ١٣١٠).
مُتَمِّم
- (اصطلاح عروض) و آن بود كه در مصراع اول سببى زيادتر بود.
(از كشاف ص ١٨٨).
مَتْن
- (اصطلاح ادبى) عبارت از لفظ باشد و متن حديث الفاظ حديث باشد كه مقوم معانى آن هستند (از كشاف ص ٣٥٢)
مُتَماسَّان
- (اصطلاح فلسفى) دو امرى ميباشند كه ذواتشان در وضع مختلف باشند و اطرافشان در وضع متحد و چون ذواتشان با اين حال در وضع متحد باشند متداخلاناند.
(از درة التاج جمله سوم از فن دوم ص ٩٦- شفا ج ١ ص ٨٣).
مُتَناسِب
- (اصطلاح فلسفى) دو امرى كه با يكديگر در جهتى از جهات مشابه باشند و يا با يكديگر تصادق داشته باشند و يا رابطه على و معلولى داشته باشند متناسباند. «الموجودات تنقسم الى متقابلات و الى متناسبات» (تهافت التهافت ص ٥٤٢).
مُتَناهى
- (اصطلاح فلسفى) رجوع