فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٦٨١ - م
و حروف غير منصرفاند، بعضى از افعال غير متصرفاند مانند افعال مدح و ذم ...
رجوع بهر يك از اين اصطلاحات شود.
مُتصَرِّفَه
- (اصطلاح فلسفى) قوت متصرفه قوتى است مترتب در مقدم تجويف اوسط دماغ و عمل آن تركيب و تحليل صور موجوده در خيال و معانى موجوده در حافظه است اين قوت را اگر عاقله بكار بندد مفكره و اگر وهم را در محسوسات بكار بندد متخيله مينامند و «اما المتخيلة فتسمى مفكرة ايضا باعتبار استعمال الناطقة إياها في ترتيب الفكر و مقدماته» (اسفار ج ٤ ص ٥٢ كشاف ص ٨٣٨).
مُتَّصِل
- (اصطلاح اهل حديث و فلسفه) و خبر متصل يا موصول آن باشد كه سندش پى در پى به بالا رود يعنى هر يك از روات نقل از راوى فوق خود كند چه آنكه تا معصوم رسد يا نه.
(از درايه ص ٣٦).
مُتَّصِلان
متصلان دو چيز باشند كه دو طرف ايشان متلازم باشد چون دو خط كه محيط باشند بزاويه گاه باشد كه اتصال را اطلاق كنند بر معانى ديگر، رجوع بانفصال شود (درة التاج جمله سوم از فن دوم ص ٩٧ تفسير ص ١٦٠٣ و ١٢٥٦).
در اصطلاح هيئت و نجوم:
چون كوكبى قريب به حد تناظر باشد و بعد ميان آن و منظور اليه در نصف مجموع جرم هر دو باشد آن را متصل گويند (از بيست باب ملا مظفر)
مُتَّصِلَه
- (اصطلاح منطقى) قضيه متصله قضيه شرطيهايست كه حكم در آن صدقا و كذبا بر اساس صدق مقدم بر مبناى علاقه لزوميه باشد و بعبارت ديگر اگر ميان مقدم و تالى رابطه لزوميه باشد. متصله لزوميه نامند و الا اتفاقيه (رجوع بقضيه شرطيه شود.)
مُتَصَوِّفَه
- (اصطلاح عرفانى) طالبان حق دو طائفهاند يكى متصوفه و ديگرى ملاميه.
متصوفه جماعتىاند كه از بعضى صفات نفوس خلاصى يافتهاند و به بعضى از احوال و اوصاف صوفيان متصف گشتهاند و متطلع نهايات احوال ايشان شدهاند و ليكن هنوز باذيال بقايا صفات نفوس متشبث مانده باشند و بدان سبب از اصول غايات و نهايات اهل قرب و صوفيه متخلف گشتهاند.
بعضى گويند: متصوفان متعلقان و پيروان و طالبان تصوفند و كسانى كه مجاهدت كرده و درجه صوفى را طالبند و اندر طلب خود را بر معاملت ايشان درست (كشف المحجوب ص ١٤) همىكنند.
مُتَضاد
- (اصطلاح فلسفى و ادبى) در دستور و قواعد زبان دو كلمه را گويند كه در صورت مختلف و در معنى هم مخالف يكديگرند «آشتى و جنگ، شب و روز» و در اصطلاح معقول رجوع بفرهنگ علوم عقلى تأليف نگارنده شود.
مُتَضادات