فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٣٩٣ - ب
عالم و سيد ولد آدم ميگفت (حراء جبل يحبنى و احبه).
اين كوه حرا مرا دوست دارد و من او را دوستم، گفتند اى سيد: كوه را چنين ميگوئى چيست اين امر؟ گفت آرى شراب مهر از جام ذكر آنجا نوش كردهايم (عده ج ٣ ص ٧٩٢).
بدبختى كَهين
- (از اصطلاحات احكام نجوم است) رجوع شود به تصميم.
بدبختى مَهين
- (از اصطلاح احكام نجومى است) رجوع شود به تصميم.
بَدْر
- (از اصطلاحات هيوى و نجومى است) و ماه را در شب چهارده بدر گويند يعنى در آن هنگام كه قرص تمام براى مردم نيمكره ديده شود.
بِدْعَت
- (اصطلاح كلامى) بدعت در لغت امر مخترع را گويند «بَدِيعُ- السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»، يعنى موجد آسمان و زمين بدون مثال و مثل و در فقه آنچه حادث شود در دين و مخالف كتاب يا سنت يا اجماع باشد بدعت است و اگر خيرات باشد بدعت محموده است (از كشاف ج ١ ص ١٤٧) شافعى بدعت را دو قسم كرده است حسنه و سيئة، بدعتهاى حسنه را روا داند لكن شيعه اثنا عشريه همه نوع بدعت را حرام دانند و رواياتى آرند مانند «كل بدعة ضلالة فى النار» و «اذا رأيتم اهل البدع و الريب من بعدى فاظهروا- البراءة منهم» و «اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه» و بالجمله بدعت ادخال چيزى است در دين كه از دين نباشد (از عوائد الايام ص ١١٠- قواعد شهيد ص ٢٥٦).
بَدَل
- (اصطلاح ادبى) بدل قائم- مقام شىء است و بديل هم مانند آن، ابدال و بدلاء جمعاند و نزد صرفيان حرفى است كه قائم مقام حرفى ديگر شود. و آن اعم از اعلال است زيرا اعلال فقط تغيير و تبديل حروف عله باشد و ابدال مطلق است و از قلب هم اعم است زيرا قلب مخصوص حرف علت و همزه باشد و ابدال اعم است پس ابدال قرار دادن بعضى از حروف بجاى برخى ديگر است رجوع بابدال شود و رجوع شود به (كشاف ج ١ ص ١٥٧).
و بدل در اصطلاح نحويان تابعى است كه مقصود بالذات آن باشد نه مبدل منه و يكى از توابع پنجگانه است و آن يا بدل كلى است از كل كه بدل مطابق هم گويند مانند «رأيت زيدا اخاك» كه اخاك كل زيد است و بدل بعض از كل مانند «ضربت زيدا رأسه» كه منظور رأس زيد است و آن جزء از زيد است و بدل اشتمال مانند «أعجبنى زيد علمه» كه زيد را علم است و بدل غلط مانند «نظرت الى القمر فلكه» كه بدل اشتمال هم هست (از كشاف ج ١ ص ١٥٨- الهداية فى النحو ص ١٩٣).
بُدَلاء سَبْعَه
- بدلاء عبارت از رجال هفتگانه مشهورند رجوع شود به ابدال.
بدنامى
- مرتبت و حالت ملامتى را گويند رجوع به ملامت و ملامتى شود.
كوى بدنامى، گريبان بدنامى.
ساقيا برخيز و در ده جام را
خاك بر سر كن غم ايام را