فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٥٦٠ - ت
جبرئيل عليه السلام كه او پدر قريب و از عظماى رؤساى ملكوت قاهر، روانبخش روح القدس، و بخشنده علم و تأييد، اعطاءكننده زندگى و فضيلت بود بر مزاج اتم انسانى نور مجردى پديد آيد كه نور متصرف در كالبدهاى انسانى بود و آن همان نور مدبرى بود كه «اسفهبد ناسوت» بود و اين همان امرى است كه بواسطه «انانيت» به خود اشارت كند.
(رجوع شود به شرح حكمه الاشراق ص ٤٣٦، ٤٣٩)
تَفاعُل
- (اصطلاح فلسفى) تفاعل از باب تفاعل است و بمعنى فعل و تأثير دو امر است در يكديگر كه هر يك هم مؤثر و هم متأثرند: (از شفا ج ١ ص ٢٢).
تَفاوُت
- (اصطلاح فلسفى) مراد از تفاوت اختلاف ميان اشياء است بنحو اختلاف بالتشكيك و گاه مراد تفاوت كلى است كه تباين باشد و گاه تفاوت جزئى است و گاه تفاوت بمعناى مطلق تغاير است و گاه تخالف ميان دو امر است بنحوى از انحاء «فان التفاوت قد يكون بالمقدار و قد يكون بالعدد و قد يكون بالشدة و الكمال».
(از مجموعه دوم مصنفات ص ١٦٨)
تَفْرِقَه
- (اصطلاح عرفانى) لفظ تفرقه اشارت است بوجود مباينت و اثبات عبوديت و ربوبيت و فرق خلق از حق بىتفرقه عين زندقه بود و تفرقه بىجمع محض تعطيل حق بود، و اگر در طاعت بكسب خود نگرد در مقام تفرقه باشد و اگر بفضل حق نگرد در مقام جمع بود و هر كه از خود و اعمال خود بكلى فانى شود در مقام جمع الجمع بود (از مصباح الهدايه ص ٩٨) صاحب لمع گويد تفرقه لفظ مجملى است و جمع و تفرقه دو اصلند كه هيچ يك از ديگرى بىنياز نيست و كسى كه اشاره كند به تفرقه بدون جمع خداى را منكر است و كسى كه اشاره كند به جمع بدون تفرقه قدرت خداى را منكر است و كسى كه جمع كند ميان آن دو موحد است.
پير طريقت گفت آن كس كه جمع وى درست باشد تفرقت او را زيان ندارد كه نسبت او درست باشد، بعقوق نسبت بريده نگردد در عين، سخن گفتن نه كار زبانست، عبارت از حقيقت جمع پنهانست، مستهلك را در بحر بلا چه بيانست؟ از مستغرق در عين فنا چه نشانست. اين حديث رستاخيز دل و غارت جانست، باصولت وصال دل و ديده را چه توانست، آن كس كو بربيم؟ ... وصال خود حيرانست، دير است تا جان او به مهر ازل گروگانست، بىدل باد كه از پى دل به فغانست بىجان باد كه از رفتن بدوست پشيمانست.
الهى داننده هر چيز سازنده هر كار و دارنده هر كسى. نه كس را با تو انبازى، و نه كس را از تو بىنيازى، كار بحكمت مىاندازى (از عده ج ٧ ص ٣٦٠).
ابو الحسن نورى گويد «الجمع بالحق تفرقة عن غيره و التفرقة عن غيره جمع به» (از طبقات ص ٦٦).
هجويرى گويد: تفرقه در حكم افعال خداوند است كه جمله مردم در حكم متفرقند يكى را حكم وجود است و يكى را حكم عدم كه مكن الوجود باشد و يكى حكم بقاست و يكى را حكم فنا، گويند «جمع» علم توحيد است و «تفرقه» علم احكام، و گاه مراد از تفرقه مكاسب است و از «جمع»