فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٣١٠ - الف
بدو در مقام حال (شرح منازل ص ١٣).
نقلست كه روزى حسن بصرى در راهى ميرفت كودكى را ديد كه بر سر راهى نشسته بود و ميگريست گفت: اى كودك سبب گريه چيست؟ گفت: اى امام مسلمانان مادرم مرا از خانه بيرون كرده و هر جا كه مىروم هيچ كس مرا در باز نمىكند حسن بصرى همان جا بنشست و بر موافقت كودك، او نيز در گريه شد و گفت كودكى را كه مادر مىراند هيچ جا بار نميابد. كسى را كه حضرت عزت عياذا باللّه براند كجا بار يابد؟ بعد از آن امام خواست كه از وى درگذرد و برود كودك دست در دامن امام زد و گفت:
يا امام المسلمين چه شود كه اگر شفيع من گردى تا مادر از من راضى شود امام دست كودك گرفته بدر سراى آمد و زبان بشفاعت بگشاد تا از فرزند خوشنود شود مادر كودك گريان شد و گفت: يا امام «نعم الشفيع انت» اما پيش از تو نيز شفعاء بودند كه «اولادنا اكبادنا» اين فرزند مرا شفاعت كردهاند اما اى امام مسلمانان مدتيست كه او را از بازى منع ميكنم منزجر نمىشود اكنون اى شيخ واقف باش كه اگر بىاجازت من از خانه بيرون آيد و ببازى اشتغال نمايد از وى علقه مادر فرزندى قطع كنم شيخ گفت: بلى چنين باشد. گفت: يا امام مضمون آنچه گذشت بر مكتوبى ثبت فرماى تا ديگر با كودكان بازى نكند و اگر كند وى نه فرزند من باشد و من نه مادر وى. امام مكتوبى بنوشت و مادر دست كودك گرفته با خود بخانه برد ساعتى امام منتظر در گوشهاى بنشست ناگاه ديد كه كودك از در خانه بيرون دويد و با كودكان محله ببازى مشغول گشت مادر از وى روى دركشيد و در بروى وى دربست چون كودك از بازى بازپرداخت و كودكان هر كدام روى بخانه خود آوردند و او تنها بماند بدر خانه مادر آمد هر چند در را بكوفت مادر در نگشاد، روى بدر سراى هر يك از اهل محله نهاد و درد دل خود با يك يك بيان كرد از آنجا نيز هيچ درى نگشود متحير فرو ماند باز روى بجانب خانه مادر نهاد و هر چند در زد فتح الباب ميسر نگشت، گفت: اى مادر اگر بر در سراى بيگانگان بار نيافتم روى بازگشتن داشتم اكنون از اين در، روى بازگشتن ندارم، از سر درد و سوز، ناله و گريه آغاز كرده روى بر خاك نهاده در خواب شد مادر از سر بام منتظر فرزند است تا احوال بر چه منوال ميگذرد چون ديد كه فرزند غريبوار روى بر خاك رهگذار بخوارى و انكسار نهاده، خود را از بام فرود انداخت و سر فرزند از خاك مذلت برداشت و گرد راه از روى جگر- گوشه بگوشه مقنعه پاك كردن گرفت و كودك همچنان در خواب بود. چون از خواب بيدار شد نظرش بر جمال مادر افتاد گفت: اى مادر اگرم آب و نان ندهى روا دارم و اگرم گوشمالى دهى سزاوارم، اگرم در گريه و سوز و گداز دارى باك ندارم همين درخواست دارم كه مرا از درگاه خود بدر غير نفرستى، حسن چون اين واقعه مشاهده كرد جامه در تن بدريد گفت مرا در اين واقعه دو چيز معلوم شد