فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٤٢٩ - ب
لا فرس» است دو حيثيت هست يكى حيثيت انسانيت و ديگر حيثيت فرس نبودن و اين قضيه معدوله و تمام قضاياى معدوله ديگر همين طورند و در اين صورت گوئيم كه آيا حيثيت لا فرسيت عين حيثيت انسانيت است يا غير آن بنا بر فرض اول لازم آيد كه هر گاه معنى و ماهيت انسان تعقل شود معنى لافرسيت هم تعقل شود و ميان آن دو تلازم عقلى باشد و حال آنكه بالوجدان ميدانيم كه چنين نيست زيرا حتى در موقع تعقل كردن انسان خود را اين معنى را كه او ليس بفرس است تعقل نخواهد كرد تا چه رسد كه عينيت آن دو تعقل شود و بنا بر اين مفهوم لافرسيت غير از مفهوم انسانيت است پس شق دوم كه عبارت از غيريت حيثيت لافرسيت با انسان باشد درست است و اگر ايراد شود ميان سلب مطلق و وجود تناسبى نيست كه فرض حيثيت و تركيب شود و اين سؤال پيش آيد كه حيثيت لافرسيت آيا عين حيثيت انسان بودن است يا غير آن زيرا اگر دقت شود اين گونه سلوب سلب مطلق نيست تا آنكه گفته شود ميان وجود شىء و سلب آن تناسبى نيست نه تناسب وجودى و نه عدمى بلكه اين گونه سلبها سلب نحوى از وجود است كه در مثال فوق سلب وجود فرسيت از انسان باشد و بنا بر اين هر موضوعى كه محمول آن امر سلبى عدولى باشد مركب خواهد بود زيرا در اين گونه حملها بايستى صورت مصداق و موضوع و صورت محمول سلبى را در ذهن خود حاضر كنى و يكى را از ديگرى سلب نمائى مثلا در مورد مثال فوق اولا بايد صورتى از انسان و ثانيا صورتى از فرس در ذهن خود حاضر كنى و بعد از آن حكم كنى كه فرس آن انسان نيست و در اين صور يك حمل ايجابى كه حمل موضوع بر مصداق خارجى است محقق شده و ديگرى حمل سلبى عدولى كه لافرسيت باشد و آنچه سبب صدق وصف موضوع بر مصداق است غير از چيزى است كه سبب صدق سلب حالتى از همان موضوع است مثلا هر گاه گفته شود كه زيد غير كاتب است محققا صورتى از زيد در ذهن حاصل ميشود و همچنين صورتى از كتابت در ذهن حاصل ميگردد و در نتيجه چنين قضيه مركب خواهد بود از صورت زيد و امرى كه سبب سلب كتابت از زيد شود كه عبارت از قوت و استعداد باشد و منشأ اين تركيب نقص وجود است و اگر نقص وجود نمىبود سلب كتابت در مورد مثال درست نبود زيرا هر ناقصى حيثيت نقائص آن كه همان استعدادات باشد غير از حيثيت وجود و فعليات آن ميباشد و در بسيط الحقيقة كه جنبه نقص و قوت و استعدادى نيست سلب هيچ شىء هم راه ندارد.
«لان النقصان يوجب التعدد فما لا- تعدد فيه اصلا لا يكون ناقصا» و بنا بر اين هر بسيط الحقيقة همه اشياء است و هيچ امرى و وجودى و كمالى از او سلب نمىشود مگر اعدام و نقائص و قصورات و ملكات.
و بالجمله «واجب الوجود بسيطة- الحقيقة و كل بسيطة الحقيقة فهو بوحدته كل الامور لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا-