فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٦٥
جهاد بنفس آنست كه از خدمت و رياضت بياسائى و گر در خص و تأويلات نگردى و امر و نهى را به تعظيم پيش روى، و جهاد بدل آنست كه خواهشهاى رديه را بخود راه ندهى و بر مخالفت هوا عزم مصمم دارى و از تفكر در آلاء و نعم نياسايى، و جهاد بمال ببذل است و سخاء و وجود و ايثار (از عده ج ٦ ص ٤١٠).
جهاد يا ظاهر است يا باطن، جهاد ظاهر با كافر است به تيغ و جهاد باطن با نفس است به قهر، مجاهدان، به تيغ سه مردند، كوشنده مأجور، خسته مغفور، كشته شهيد.
مجاهدان با نفس سه مردند، يكى ميكوشد، وى از ابرارست، يكى ميتازد، وى از اوتاد است، يكى باز رسته، وى از ابدال است، او كه جهاد كفار راست بمال به غنيمت توانگر شود، او كه در جهاد نفس است، بدل توانگر شود.
روزگارى در قهر نفس خويش بسر آوردم تا او را از مراد و كام خويش بازداشتم، روزى نشاط غزو كرده با من بر آويخت، غزا كردن شرط دين است و عماد مسلمانى و نشان طاعتدارى و من از نشاط وى عجب داشتم كه از نفس نشاط طاعت نيايد و بخير كمتر گرايد، گفتم در زير اين مكرى است، پيوسته او را روزه ميفرمايم، مگر طاقت گرسنگى ندارد.
پير طريقت گفت: الهى از بيم (تواند بود»؟ بجان رسيدم، هيچ ندانم با چنين نفس و با چنين كار چون افتادم، هيچ عبرت نگرفتم و خلقى بعبرت خويش نديدم، هر چند كوشيدم كه يك نفس از آن خود شايسته تو بينم نديدم، الهى راز كسى را كه خود خواندى ظاهر مكن، جرحى كه خود پوشيدى كريما، ميان ما با تو داور توئى، آن كنى كه سزاى آنى، بنده را وقتى ببايد كه از تن زبان ماند و بس و از دل نشان ماند و بس و از جان عيان ماند و بس، دل برود، نمونه ماند و بس، جان برود، بوده ماند و بس، اين جوانمرد چون بمنزل رسيد پرسيد از سيل چه نشان دهند؟ چون بدريا رسيد در دريا افتاد و سخن بپرسيد، در خود برسيد او كه بمولا رسيد.
* بلعجب بادى است در هنگام مستى باد فقر كز ميان خشك رودى ماهيان تر گرفت ابتدا غواص ترك جان و فرزندان بگفت پس بدريا در فروشد تا چنين گوهر گرفت، سالها مجنون طوافى كرد در كهسار و دشت، تا شبى معشوقه را در خانه مادر گرفت، اين است وصف حال جوانمردان كه در موكب ابطال و در صف قتال مبارزت نمودند و به عهد و بوفاء حق بايستادند تا از بارگاه حقيقت بوصف رجوليت موصوف گشتند اعلاء كلمه حق و نشر بساط اسلام را، تن سبيل و جان بذل و دل فدا كردند.
*
شراب از خون و جام از كاسه سر
بجاى بانگ رود آواز اسبان
بجاى دسته گل قبضه تيغ
بجاى قرط بر تن درع و خفتان