فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٤٤٠ - ب
ضمه و سكون است بدين معنى كه كلمات مبينه همواره يا مضمومند يا ساكناند يا مفتوح يا مكسور و اين علامات تغيير نمىكنند و اين كلمات در هر تركيبى كه واقع شوند بيك حالند و آنها را مبنى گويند و نزد فقهاء عدم تجديد تكبيرة- الاحرام باشد (از كشاف ج ١ ص ١٧٦- سيوطى ص ١٤).
بَنانِيَّه
- (اصطلاح كلامى) پيروان بنان بن سمعاناند كه ميگفت خداى بر صورت انسان است و تمام وجودش فانى شود غير از وجه او و آيه لا يبقى الا وجهه و كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ را بهانه كرده بودند (از كشاف ج ١ ص ١٦٩).
بناء عقلاء
- يكى از مواردى است كه در احكام و عرفيات بدان استناد نمايند.
بَناتُ النَّعْش
- (اين اصطلاح نجومى است) منجمين ستارگان ثوابت را كه مرصود شدهاند و هزار و بيست و چهار و يا بيست و پنجاند طبقهبندى كردهاند و هر چند از آنها را به شكلى نامند بر- حسب ديد و وضعى كه در ديد نشان داده ميشود. مثلا پنج ستاره را سحابى گويند باعتبار اينكه مانند پاره ابر بود در هر حال يكى از اين صورتها كه نمودهاند بنات النعش بود و آن دو قسم بود يكى بنات النعش صغرى كه به قطب شمالى نزديكتر است و ديگر بنات النعش كبرى.
و هر يك هفت ستارهاند كه چهار ستاره از آن هفت را نعش گويند و سه ديگر را كه بر طول واقعند بنات گويند و بعضى هر دو را بدو خرس تشبيه كردهاند اول را دب اصغر و دوم را دب اكبر نامند. دب اصغر را بعضى بىسر تصور كردهاند و دو ستاره كه بر سينه او باشد آن را فرقدان گويند. يكى از آن دو ستاره از ديگرى روشنتر بود و يك ستاره روشن كه بر دنب او است جدى گويند و باو قبله شناخته شود و او نزديكترين ستاره بود به قطب شمالى و خارج از اين هفت ستاره ستاره كوچكى بود كه آن را سم آهو گويند.
و اما دب اكبر كه تمام اندام بود و نزديك كوكب دوم از ذنب او ستاره بود روشن در غايت صغر و نور چشم را بدان بيازمايند و آن را سها نامند و ستارگان داخل اين صورت بيست و هشت ستارهاند و خارج از آن هشت ستارهاند.
بناتُ النَّعْشِ اصْغَر
- (اين اصطلاح نجومى است) رجوع به بنات النعش شود.
بَناگوُش
- (اين اصطلاح عرفانى است) دقيقه محبوب را گويند.
(كشاف ص ١٥٥٣).
بَنْدِگى
- مقام تكليف را گويند (كشاف ١٥٥٣).
خواجه عبد اللّه انصارى گويد:
بار بندگى بارى گرانست و راه تكليف راهى دشخوار، چون ميدانى كه نهنده اين بار كيست و تعبيه اين بار در اين راه چيست شكيبائى كن و هيچ منال! هر كه جلال حق بشناخت و مقصد اين راه بدانست، دست تصرف وى از كونين كوتاه بود، و پاى عشق وى هميشه در راه بود، قصر جاه بنزديك وى چون قعر