فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٥٨٢ - ت
ثمن استقرار خواهد يافت و ميتواند آن را فسخ كند در اين صورت بايد ثمن را بمشترى مسترد داشته و رجوع بقيمت نمايد.
مرجع مطالبه قيمت آيا شخص ثالث خواهد بود يا مشترى مخير است بهر كدام بخواهد رجوع نمايد در مسأله وجوهى است.
حكم مزبور فوق از حيث فسخ و اجازه در صورتى كه متلف اجنبى بوده و ذو الخيار مشترى باشد نيز جارى خواهد بود.
قدر متيقن از مورد قاعده تلف در زمن خيار خيارات زمانى است يعنى خياراتى كه براى آنها زمان ممتدى باشد مثل خيار مجلس و خيار شرط و خيار حيوان.
اما غير زمانى مثل خيار عيب و خيار غبن و خيار رؤيت و امثال آنها جريان قاعده در آنها خالى از اشكال نخواهد بود خصوصا با فوريت اين خيارات زيرا در مورد اين قبيل از خيارات زمانى كه خيار در آن امتدادى داشته باشد وجود ندارد تا وقوع تلف در آن تصور شود.
كلمات اصحاب در اين باب مختلف است. كلمات بعضى ظاهر در تعميم است و بعضى تصريح به تخصيص كردهاند و بعضى در مسأله متوقفند و مستفاد از اخبار. عدم تعميم است.
تَلْقين
- (اصطلاح فقهى) عبارت از القاء شهادتين و اقرار بتوحيد و اصول دين است بر مرده بعد از دفن و آن مستحب است و يكى ديگر تلقين در حال احتضار است كه شهادتين و اقرار بائمه اطهار و كلمات فرج است و بالجمله يكى از مستحبات مؤكده است (از شرح لمعه ج ١ ص ٣٧) ٣٠).
تَلَقّى الرُّكْبان
- (اصطلاح فقهى) و آن باشد كه خريداران متاع بروند بيرون شهر در جلو كاروانيان كه متاع خود را بشهر حمل ميكنند و در وسط راه از آنها بخرند بمنظور مغبون كردن آنها و اين عمل از قديم مرسوم بوده است كه كسبه و تجار مخصوصا در ترهبار قبل از آنكه كاروانيان به شهر برسند ميرفتند خارج از شهر و متاع آنها را ميخريدند «و هو الخروج الى الركب القاصد الى بلد للبيع عليهم او لشراء منهم وحده اربع فراسخ فما دون فلا يكره ما زاد لانه سفر للتجارة و انما يكره اذا قصد الخروج لاجله» (از شرح لمعه ج ١ ص ٢٥٥).
تَلْميح
- (اصطلاح ادبى) و آن بود كه الفاظ اندك بر معانى بسيار دلالت كند و لمح جنبش برق باشد و لمحه يك نظر بود و چون شاعر چنان سازد كه الفاظ اندك او بر معانى بسيار دلالت كند آن را تلميح خوانند (از مطول ص ٤٩٩- المعجم ص ٢٧٩).
در ابدع آرد:
تلميح آنست كه متكلم در نظم يا نثر اشاره نمايد بقطعه معروف يا مثلى مشهور بطورى كه معنى مقصود را قوت دهد.
هلالى گويد:
هر دو بر اوج كمال همچو مه و آفتاب
هر دو بباغ جمال چون سمن و ياسمن
شيفته باغ آن غنچه خضرا لباس
سوخته داغ اين لاله خونين كفن
نافه ايشان حليم چون سلمى و سليم
مهره دل در مهار رشته جان در رسن
ماه جبينان طلوع كرده ز كوهان او
همچو طلوع سهيل از سر كوه يمن