فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٥٩٣ - ت
و هر گاه بگوئيم «لا شىء من الانسان بحجر» نقيض آن ميشود «ليس لا شىء من الانسان بحجر» و بدين ترتيب همان چيزى كه ايجاب كرديم در هر دو نقيض سلب كردهايم بجز اينكه از سلب استغراقى كه در ايجاب هست آنچه لازم مىآيد و متيقن است سلب بعضى است با جواز ايجاب بعضى دگر.
و از سلب استغراق در قضيه سالبه مستغرقه آنچه لازم مىآيد و متيقن است ايجاب بعضى است با جواز سلب بعضى و قضيهاى كه اختصاص به بعضى دارد يعنى محصوره جزئيه از جهت همان بعض نقيض نمىباشد مانند آنكه بگوئى «بعض الحيوان انسان» و ليس بعض الحيوان انسان زيرا «بعض» مهمل التصور است و ممكن است آن بعضى از حيوان كه انسان است بجز آن بعض باشد كه انسان نيست و بنا بر اين موضوع دو قضيه يكى نيست تا تناقض باشد و لكن هرگاه آن بعض را معين گردانيم و همان طور كه گفته شد براى آن نام معينى بگذاريم و سپس بدين ترتيب آن را بصورت «مستغرقه» و كلى درآوريم چنانكه بيان شد در اين صورت نقيض خواهد داشت و اصولا شايد بتوان گفت كه مبحث تناقض نيازى بدان دقتها و غور و بررسىهائى كه مشائيان كردهاند ندارد و هر گاه اين قاعده كه ما در باب تناقض بگفتيم فراگيرى از بسيارى از بيهودهگوئيها مشائيان بىنياز خواهى شد.
تَناسُل
- (اصطلاح فلسفى) اين كلمه را صدر الدين بمعناى تعاقب در كون بكار برده و خود گويد: از اصطلاحات ارسطو است و او نيز بهمين معنى استعمال كرده است.
(رسائل صدرا ص ٨٩).
تَناهى
- (اصطلاح فلسفى) هر امر كثيرى كه براى آن اجتماع و ترتب و ترتيب طبيعى يا وضعى باشد متناهى است و اما اگر اجزاء متكثره آن مجتمع نشوند مانند حركات و ازمنه و يا مجتمع شوند و ترتيبى در آنها نباشد نه ترتيب طبيعى مانند علل و معلول و نه وضعى مانند مقادير احتمال زياده و نقصان در آن ميرود و موجب تناهى آن نخواهد شد و بالاخره تناهى در مقابل عدم تناهى است از باب عدم و ملكه و امور متناهى امور محدود بحدودند و غير متناهى امورى هستند كه محدود بحدود نباشد «و اعلم ان التناهى و اللاتناهى ...
انما يعرضان بالذات للكم اما المتصل كتناهى المقدار و لا تناهيه او المنفصل كتناهى العدد و لا تناهيه و يعرضان لغيره بواسطته كالجسم ذى المقدار و العلل ذوات العدد».
(از كشف المراد ص ٦٢ و رجوع شود به اسفار ج ٢ ص ٨ و ج ١ ص ١٥١).
تَنْبيه
- (اصطلاح ادبى). مصدر باب تفعيل است و در عرف علما اطلاق بر چند معنى شود از جمله ايما و اشارت باشد و بيان و توضيح چيزى باشد بعد از اجمال آن و توجه شخص باشد بامرى مهم و نزد اصوليان از اقسام منطوق غير صريح باشد (از كشاف ج ٢ ص ١٤٣٤).
تَنْجيز
- (اصطلاح فقهى) منجز بودن را گويند در مقابل تعليق و يكى از شرائط عقد درست منجز بودن آنست آنكه معلق بر چيزى نباشد و متعاقدين طورى معامله را انجام دهند كه در مجلس معامله بلا شرط و تعليق برقرار شود و پاى