فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٥٤٥ - ت
اين تعريف بامورى باشد كه خاص و ويژه آن چيز بود يا از جهت اختصاص يكان يكان آن امور بدان چيز و يا از جهت اختصاص و تخصيص بعضى از آنها و يا از از اجتماع آنها اختصاص و ويژگى حاصل آيد.
و ناچار بايد تعريف بامورى باشد روشنتر و شناختهتر از معرف و روا نيست كه معرف برابر با معرف باشد و نه پنهان و مخفىتر و نيز روا نباشد كه معرف از چيزهائى بود كه خود شناخته نشود مگر بآن چيز كه معرف بدان شناخته شود.
پس گفتار گوينده در تعريف و شناساندن پدر باين كه «پدر آن چنان كسى است كه او را فرزند باشد» نادرست ميباشد زيرا «پدر و پسر» هر دو در معرفت و جهالت، شناختگى و ناشناختگى برابر و مساويند و هر آن كس كه يكى از آن ديگر بشناسد آن دگر را نيز بشناسد. و حال آنكه از جمله شرايط چيزى كه بسبب و وسيله آن چيزى دگر شناخته ميشود يعنى معرف اين است كه خود پيش از آن يعنى معرف شناخته شده باشد نه آنكه شناختن وى با آن باشد.
و همين طور درست نباشد كه گفته شود «آتش عنصرى است بمانند نفس» در حال كه نفس خود اخفى و پنهانتر از آتش است و همين طور نيز درست نباشد كه گفته شود «آفتاب كوكبى است كه بروز در آيد» زيرا روز شناخته نمىشود مگر به هنگام برآمدن آفتاب.
و نيز تعريف حقيقى تنها تبديل لفظى بلفظ ديگر نباشد زيرا تبديل لفظ در مقام تعريف آن كسى را سود رساند كه خود حقيقت مصداق آن را مىشناسد و ليكن معنى لفظ بر او پنهان و نادانسته است پس در اين صورت باو گفته ميشود كه اين لفظ ويژه همان معانى است كه آن را حاصل است.
و در مورد تعريف چيزهائى كه از اضافياتند مانند «اب» و «ابن» شايسته چنين است كه در تعريفات اين گونه امور سببى كه اضافت را پديد آورده است ذكر گردد.
و در تعريف مشتقات بايد مبدأ اشتقاق را با چيزى دگر بر حسب مورد بياورد.
بعضى از مردمان گفتارى كه دلالت بر ماهيت امرى كند «حد» اصطلاح كردهاند و بنا بر اين (حد) بر ذاتيات و امورى كه داخل در حقيقت و ذات است دلالت ميكند.
و تعريف حقيقت و ذاتى را بامور و عوارضى كه خارج از ذات است «رسم» ناميدهاند و ما در اين باب گوئيم: معلم اول و پيروان وى براى جسم اجزاء نامحسوسى بمانند هيولى ثابت كرده و گفتهاند اجسام طبيعى مركب از «هيولى و صورت» اند كه اجزاء بسيط نامحسوسند.
در اين امر و گفتار بعضى از مردم شك و ترديد كردهاند و بعضى ديگر منكر آن شدهاند و بزودى وضع و حال اين جزء را بشناسى جزء نامحسوس «هيولى و صورت» داخل در مفهوم جسم نمىباشد و بلكه بنزد جمهور حكماء اين لفظ براى مجموع لوازم محسوسه كه بتصور آدمى در مىآيد وضع و نهاده شده است و همين طور است حال عناصرى مانند آب و يا هواء كه بعضى از حكماء گويند مركب از اجزاء نامحسوسند «هيولى و صورت» و براى آن جزء