منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة - هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله - الصفحة ١٩٢ - رسالة منفردة في لقاء الله تعالى
|
خوشتر از گفته تو گفتارى |
بهتر از دفتر تو دفتر نيست |
|
|
دفترى بيكرانه دريائى |
كاندرو هر خسى شناور نيست |
|
|
نرسد تا بسرّ گفتارت |
دست جانى اگر مطهّر نيست |
|
|
بهر وصف صفات نيكويت |
در همه دهر يك سخنور نيست |
|
|
آنچه را گفتهاند و مىگويند |
از هزاران يكى مقرّر نيست |
|
|
كرمك شب فروز بى پا را |
قدرت وصف مهر خاور نيست |
|
|
هر چه و هر كه را كه مىبينم |
در حريم تو جز كه مضطر نيست |
|
|
نبود ذرّهاى كه در كارش |
تحت فرمان تو مسخّر نيست |
|
|
آنچه از صنع تو پديد آمد |
خير محض است و خردلى شر نيست |
|
|
در همه نقش بو العجب كه بود |
وين عجب نقطهاى مكرر نيست |
|
|
يار و دلدار و شاهد و معشوق |
هر چه گويند جز تو دلبر نيست |
|
|
ره نيابد بسويت آنكه درو |
تير عشقت نشسته تا پر نيست |
|
|
بسرى شور عشقت ار نبود |
بحقيقت دم است و آن سر نيست |
|
|
دل كه از نور تو نديده فروغ |
تيره جانى بود منوّر نيست |
|
|
برضاى تو سالك صادق |
هر چه پيش آيدش مكدّر نيست |
|
|
كانچه آمد مقدّر است همان |
و آنچه كو نامده مقدّر نيست |
|
|
سالك راه را ره آوردى |
جز خموشى و فكر آخر نيست |
|
|
عاشق تشنه وصالت را |
خبر از هر چه هست يكسر نيست |
|
|
بهر راز و نياز درگاهت |
تن او را نياز بستر نيست |
|
|
با تو محشور هم در امروز است |
انتظارش بروز محشر نيست |
|
|
آتشى كو فتاده در جانش |
عين نار اللّه است و أخگر نيست |
|
|
عاشقى كار شير مردانست |
سخره كودكان معبر نيست |
|
|
اوفتادن در آتش سوزان |
جز كه در عهده سمندر نيست |
|
|
آنچه عاشق كند تماشايش |
اى برادر به ديده سر نيست |
|