تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢ - لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبو به نيت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا من بخورم به حق دوستى و برادرى سبويى كه شما سبطيان بهر خود پر مى كنيد از نيل آب صافى است و سبو كه ما قبطان پر مى كنيم خون صاف است
((٣٤٧٢)) زان كه در باغى ودر جويى پرد هر كه از سرّ صحف بويى برد
((٣٤٧٣)) يا تو پندارى كه روى اوليا آن چنانكه هست مى بينيم ما
((٣٤٧٤)) در تعجب مانده پيغمبر از آن چون نمى بينند رويم مؤمنان
((٣٤٧٥)) چون نمى بينند نور روم خلق كه سبق بر دست بر خورشيد شرق
((٣٤٧٦)) ور همى بينند اين حيرت چراست تا كه وحى آمد كه آن رو در خفاست
((٣٤٧٧)) سوى تو ماه است وسوى خلق ابر تا نبيند رايگان روى تو گبر
((٣٤٧٨)) سوى تو دانه است وسوى خلق دام تا ننوشد زين شراب خاص عام
((٣٤٧٩)) گفت يزدان كه تراهم ينظرون نقش حمامند هم لا يبصرون
((٣٤٨٠)) مى نمايد صورت اى صورت پرست كان دو چشم مردهء او ناظر است
((٣٤٨١)) پيش چشم نقش مى آرى ادب كه چرا پاسم نمى دارى عجب
((٣٤٨٢)) از چه بس بىپاسخ است اين نقل خوش كه سلامم را عليكى نيستش
((٣٤٨٣)) مى بجنباند سر وسبلت ز جود پاس آن كه كردمش من صد سجود
((٣٤٨٤)) حق اگر چه سر نجنباند برون پاس آن ذوقى دهد در اندرون
((٣٤٨٥)) كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن سر چنين جنباند آخر عقل وجان
((٣٤٨٦)) عقل را خدمت كنى در اجتهاد پاس عقل آن است كافزايد رشاد
((٣٤٨٧)) حق نجنباند به ظاهر سر تو را ليك سازد بر سران سرور تو را
((٣٤٨٨)) مر تو را چيزى دهد يزدان نهان كه سجود تو كنند اهل جهان
((٣٤٨٩)) آن چنان كه داد سنگى را هنر تا عزيزى خلق شد يعنى كه زر
((٣٤٩٠)) قطرهء آبى بيابد لطف حق گوهرى گردد برد از زر سبق
((٣٤٩١)) جسم خاك است وچو حق تا بيش داد در جهانگيرى چو مه شد اوستاد
((٣٤٩٢)) هين طلسم است اين ونقش مرده است احمقان را چشمش از ره برده است
((٣٤٩٣)) مى نمايد آن كه چشمى مى زند ابلهانش كردهاند از جان سند