فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٢٠١٦ - ن
آن چنان كه پرتو جان بر تن است
پرتو ابدال بر جان منست
جان جان چون واكشد پا را ز جان
جان چنان گردد كه بيجان تن بدان
سر از آن رو مىنهم من بر زمين
تا گواه من بود در يوم دين
يوم دين كه زلزلت زلزالها
اين زمين باشد گواه حالها
كو تحدث جهرة اخبارها
در سخن آيد زمين و خارها
فلسفى گويد ز معقولات دون
عقل از دهليز مىنايد برون
فلسفى منكر شود در فكر و ظن
گو برو سر را بدان ديوار زن
نطق آب نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
فلسفى كو منكر حنانه است
از حواس انبيا بيگانه است
گويد او كه پرتو سوداى خلق
بس خيالات آورد بر راى خلق
گر نديدى ديو را خود را به بين
بىجنون نبود كبودى بر جبين
هر كه را در دل شك و بيجانى است.
در جهان او فلسفى پنهانى است.
آن رگ فلسف كند رويش سياه
الحذر اى مؤمنان كو در شماست
جمله هفتاد و دو ملت در تو است
وه كه آن روزى برآرد از تو دست