فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٥٧٢ - ك
صورى را كه سمبل و نماينده بتهاى آدمىزاد بود نوع ابو سفيانها خرد كردند و آن را يعنى شكستن بت نفس را جهاد اكبر نام كردند.
كُسُوف
- (اصطلاح هيئت، فلسفى) كسوف يعنى ماه گرفتن و آن بواسطه حائل شدن زمين ميان خورشيد و ماه حادث ميشود و يا حايل شدن ماه بين آفتاب و ناظر است (دستور ج ٣ ص ١٢٤- شفا ج ١ ص ٢٧).
بالاخره ابو ريحان مىگويد:
زمين جسمى بود تيره و تاريك كه ديد چشم در آن نفوذ نكند و از آن نگذرد و روشنائى آفتاب هميشه بر روى آن از يك سو افتد ناچار سوى ديگر آن كه برابر سوى آفتاب است سايه بود چنانكه اگر جسمى تاريك و كثيف را جلوى چراغ گيرند و زمين كره است پس سايه آن گرد است و بر منطقة البروج بمقابله و برابر آفتاب افتاده است و چون قمر را در هنگام استقبال از منطقة البروج عرض نبود نه سوى شمال و نه سوى جنوب عبور آن بناچار بر دايره سايه زمين بود و ميان آن و آفتاب زمين اندر آيد و آن روشنائى را ببرد كه از آفتاب بدو رسد پس قمر برنگ خود بماند بدون روشنائى و آن كسوف قمر بود و اگر در هنگام استقبال قمر را عرضى بود اگر كوچك بود كسوف باندازه آن بود و اگر بزرگ بود كسوف نبود.
پس عرض باندازه دورى آن بود از دو عقده رأس و ذنب و چون يكى از آن دو به محل استقبال باشد و يا باو نزديك بود البته بمقدارى كه كمتر از دوازده درجه بود در اين صورت يا ماه را هيچ عرض نبود يا اگر بود اندك بود.
پس كسوف هنگامى بود كه رأس يا ذنب نزديك آفتاب بود. كسوف كلى و يا جزئى و كسوف از ناحيه مشرق شروع شود ابتداء شروع كسوف را بدو الكسوف و هنگام پيدا شدن رخنه در نور قمر را وسط الكسوف گويند. و كسوف آفتاب را (البته معروف اين است كه درباره قمر انخساف و درباره خورشيد انكساف گويند) علت اين بود كه ماه در آخرهاى ماه باريك بود يعنى بامدادان باريك نموده شود و بدنبال آفتاب رود و همين طور موقعى آيد كه آفتاب غروب كند و آن بباريكى نموده شود تا محاق حاصل شود و بالاخره در ابتداى ماه نيز بعد از غروب آفتاب باريك نموده شود و فورا غروب كند و بدنبال خورشيد رود و بسوى شرق شود و تا از مغرب آفتاب بمشرق رود ناچار بر وى بگذرد. در اين گذشتن گاه بود كه بر آن نهاده بود كه ميان آفتاب و ميان چشم ما بود و بالاخره درست مقابل و روبروى آفتاب قرار گيرد و پاره از خورشيد را از ما بپوشاند و يا همه آن را و اين كسوف آفتاب بود و البته در شهرها مختلف بود كه اختلاف منظر بود.
(از التفهيم ص ٢١٤- ٢١٥)
كشته تيغ جلال
- (اصطلاح عرفانى) و قاتلوا فى سبيل اللّه، بزبان عارفان و طريق جوانمردان، اين قتل و قتال را