فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٢٦
در كلام موجز رجوع شود به (كشاف ج ١ ص ٢٦٠).
جان
- (اصطلاح عرفانى) مراد روح انسانى است و كنايت از نفس رحمانى است و تجليات حق است.
غزالى گويد: حقيقت جان آدمى قائم است بذات خود و صفات خاص خويش مستغنى است از قالب، و معنى مرگ نه نيستى ويست، بلكه معنى آن انقطاع تصرف ويست از قالب و معنى حشر و نشر و بعث و اعاده، نه آنست كه آن را پس از نيستى بوجود آورند بلكه آنست كه وى را قالب دهند (رجوع شود بفرهنگ علوم عقلى تأليف نگارنده) بعضى از تركيبات آن كه در كتب عرفانى و ادبى آمده است:
غارت جان، جان مجروح، جان و جسم، گلستان جان، مشام جان، جان و جهان، سرچشمه جان، قبله جان، قوت جان، كام جان، گريبان جان، آرام جان، مونس جان، روضه جان، عيسى جان، جان گداز، جانپرور، جان بخش، و ...
جانافْزا
- (اصطلاح عرفانى) مراد بقاء سالك است كه ازين صفت باقى و ابدى گردد و فنا را بدو راه نبود (كشاف ص ٥٥٥).
جانان
- (اصطلاح عرفانى) صف قيومى است كه قيام جمله موجودات باو است (كشاف ص ١٥٥٥).
جانِ نَو
- مراد روح انسانى است.
هر كه بيجانست از دانش تهى است.
مولانا گويد:
جان ابراهيم بايد تا بنور
بيند اندر نار فردوس و قصور
پايه پايه بر رود بر ماه و خور
تا نماند همچو حلقه بند در
چون خليل از آسمان هفتمين
بگذرد كه لا أحب الآفلين
نفخه آمد شما را ديد و رفت
هر كه را ميخواست جان بخشيد و رفت
نفخه ديگر رسيد آگاه باش
تا از اين هم وانمانى خواجه تاش
جان آتش يافت زان آتشكشى
جان مرده يافت از وى جنبشى
جان نارى يافت از وى انطفا
مرده پوشيد از بقاى او قبا