فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٤٢٤ - ب
ب- جزء وسط حاجب و مانع از تماس و برخورد دو طرف نباشد فرض دوم مستلزم تداخل است و معناى تداخل اين است كه چند جزء يا جسم در يك جزء داخل شوند بطورى كه بحجم جزء يا جسم اول يعنى متداخل فيه هيچ افزوده نگردد اين امر محال است زيرا با اين فرض تمام اجسام در يك جزء قرار گيرند و شق اول كه فرض حاجب و مانع بودن جزء وسط از تماس است موجب تقسيم و بلكه خود تقسيم است زيرا لازمهاش اين است كه جزء وسط يك طرفش مماس با يكى از دو جزء در دو طرف باشد و طرف ديگرش با جزء ديگر و اين خود تقسيم است.
اما طريقه آن براى ابطال تسلسل چنين است كه گويند: هر گاه سلسله علل و معلول غير متناهى باشند لازم مىآيد اوساطى باشد بدون اطراف زيرا هر يك از آحاد و مراتب سلسله وسط است ميان سابق و لاحق از آن جهت كه معلول سابق و علت لاحق است بطور بىنهايت مفروض و هر يك از آنها كه بدينسانند يعنى از جهتى علت و از جهت ديگر معلول باشند و در نتيجه لازم مىآيد كه همه اوساط باشند در صورتى كه هر وسطى را طرفى است و وجود وسط بدون طرف محال است پس ناچار بايد طرفى باشد كه خود از جهتى ديگر وسط نباشد يعنى علتى باشد كه خود معلول از چيزى ديگر نباشد و طرف همه اوساط باشد زيرا وسط مضاف طرف است و متضايفان بايد متكافئان باشند و محال است وجود وسطى بدون طرف و طرفى بدون وسط. (از شفا ج ٢ ص ٥٦٧ و اسفار ج ٢ ص ١٠٤)
بُزْغالِگان
- (اين اصطلاح نجومى است) و دو ستاره بود واقع در پشت عيوق.
بَزْمِ اوْ ادْنى
- (اصطلاح عرفانى) اشاره است به آيه فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى و كنايت است از مقام بيخودى و صعود ارواح مقدسه انسانها بمقام «لا شىء» و مرتبت احوال و وجد سالك طريق را گويند.
حافظ گويد:
در بزم دور، يك دو قدح دركش و برو
يعنى طمع مدار وصال مدام را