فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٥٧
و چيزى بود كه نوع بود و بس و جنس هيچ نوع نبود زيرا كه زير وى كلى ذاتىاند و جوا ما هو نبود. بلكه زير وى جزويات بوند و بس چنانكه مردم و چنانكه چهار و چنانكه سياهى. كه سياهى از ديگر سياهى آن جدائى ندارد بطبع كه گونه از گونه زيرا كه گونه از گونه آن جدائى دارد كه سياهى از سپيدى و بفصل ذاتى مخالفت دارد.
اما سياهى از سياهى جدائى ندارد بگوهر و فصل و ليكن بحالهاى بيرونى چنانكه يك سياهى زاغ بود و يكى سياهى مداد، و زاغ و مداد چيزهااند بيرون از طبع سياهى و بودن سياهى اندر زاغ حاليست مر سياهى را نه ذاتى هر چند كه اكنون جدا نتواند شدن از زاغ و ليكن بوهم شايستى كه همين سياهى بعينه اندر زاغ نبودى- كه اندر چيزى ديگر بودى.
جَنْگ
- امتحانات الهى را گويند بانواع بلاها.
(كشاف ص ١٥٥٥).
مولوى گويد:
ساقيا عربده كرديم كه در جنگ شويم
مى گلرنگ بده تا همه يك رنگ شويم
صورت لطف سقى الله توئى در دو جهان
رخ مى رنگ نما تا همگان رنگ شويم