فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ٥٥٩ - ت
و بعضى از مردم گمان برند كه آب بسبب آتش گرم نگردد و بلكه اجزائى از آتش كه همراه وى حرارت بود در آب پراكنده شود اين گمان نيز نادرست بود زيرا هر گاه گرمى آب بواسطه نفوذ اجزائى نارى در او بود لازم آيد آن آبى كه در خزف بود از آن آبى كه در مثلا قمقمه آهنين و يا مسين بود بر حسب نسبت سفتى آن دو و ممانعتى كه از نفوذ اجزاء نارى دارند سريعتر گرم شود. و حال اينكه چنين نبود.
وانگهى اجزاء نارى چگونه وارد در ظرفى شود كه خود پر بوده و جايگاهى براى نفوذ و دخول اجزاء نارى درو نبود بويژه آنگاه كه چيزى ازو خارج نشده باشد.
و هرگاه اين قوا بس با يكديگر درآميزند مواليد پديد آيند، و مزاج عبارت از كيفيتى بود متوسط كه از كيفيات متضاده اجسام مجتمعه و متفاعله متشابهه در همه اجزاء حاصل شود چو ترا معلوم شد كه آن نوع صورتى كه مشائيان فرض كردهاند متحقق و موجود نبود پس در مزاج بجز توسط كيفيات چيزى ديگر نبود و حاصل فرق بين مزاج و فساد اين بود كه فساد تبدل بالكل بود و مزاج عبارت از توسط مجتمعات بود و ازين مركبات حيوان و معادن حاصل شود و از معادن هر آنچه را برزخى نورى و ثبات بود كه بسبب آن دو تشبيه به برازخ علويه و انوار آن شود مانند طلا و ياقوت محبوب نفوس و مفرح آنها بود و در آن از جهت كمال ثباتى كه دارد و نيز از جهت امرى كه دروست و مناسب با محبت است كه حاصل از درخشندگى نورى اوست عزتى بود و چون جوهر ارضى بر اين گونه اشياء از جهت نيازى كه به حفظ اشكال و قواى خود دارند غالب بود «اسفندارمذ» كه رب النوع زمين بود و نور قاهرى بود كه طلسم آن زمين بود عنايتى كثير بآنها كند و چون صنم اسفندارمذ بواسطه نزول رتبه و مقامش منفعل از همه اجسام بود بدين جهت حصه «كدبانوئيت» آن يعنى اسفندارمذ از ميان هر صاحب صنمى حصه اناث بود و هر گاه طبيعت هر يك جدا و مجرد از كيفيات آن گرفته شود عبارت از نورى بود كه آن چيز صنم آن باشد چنانكه گذشت و مزاج اتم آن انسان بود و از اين جهت است كه از واهب الصور مستدعى كمال بود و تو را معلوم شد كه در انوار قاهره تغييرات محال بود زيرا تغيير در قواهر نبود مگر از ناحيه تغيير در فاعل آنها و فاعل آنها نور الانوار بود و بدانستى كه تغيير در نور الانوار محال بود و بنا بر اين نه ذات نور الانوار را تغييرى بود و نه انوار قاهره را و آن امورى كه متدرجا بوجود آيد و نابود- و سپس بود شود و از ناحيه پاره از انوار همچنان تحصل يابند از جهت استعدادى بود كه بواسطه تجددات دائمه همواره حادث شوند و البته جايز است كه فاعلى تام بود در فاعليت خود و لكن فعل او متوقف بر حصول استعداد قابل بود و در اين صورت باندازه اعتدال مزاجى آن قابل قبول فعل كند يعنى بقدر استعداد خود از آن هيآت و صورتهائى كه در باب نسب عقليه كه در انوار قاهر است و همين طور نسب وضعيه كه آن ثوابت بود و پيش از اين بگفتيم بپذيرد، آن مقدار كه لايق باستعداد او بود و از اشراق پاره از انوار قاهره كه عبارت از صاحب طلسم نوع ناطق بود يعنى