فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٤٩ - الف
از اعياد فارسيان است و گويند معنى اين كلمه صدق و خير بود و نيز اردى بهشت ملك موكل نار و نور بود.
(از آثار الباقيه ص ٢١٩).
ارْسال
- (اصطلاح حديث) عدم اسناد را گويند مثل آنكه راوى گويد قال رسول اللّه (دستور ج ١ ص ٧٥). رجوع به مرسل شود.
ارسالُ الْمَثَل
- اين اصطلاح اهل بيان است و آن باشد كه گوينده در سخن خود مثل مشهورى درج كند و يا عبارتى از حكمت و جز آن آورد كه تمثيل باو نمايد مثال آن در فارسى و عربى بسيار است.
ارْش
- اين اصطلاح فقهى است و در لغت ديه و رشوه باشد و جمع آن اروش است و در اصطلاح فقها، بدل ما دون نفس «قتل نفس» است يعنى بدل جرح و نقص و جز آن و گاه بر بدل نفس يعنى ديه قتل اطلاق ميشود و ديه جراحات باشد و بالجمله مالى است كه بدل باشد از نقص مضمون در مال يا بدن و براى آن اندازه معين نشده است و در هر حال. اطلاقات آن يكى قيمت جنايت انسان است بر برده ديگرى و ديگر ثمن متاع تلف شده است كه بدست غير مالك تلف شود مانند آنكه شخصى مال كسى را غصب كرده باشد و در دست غاصب تلف شود و سه ديگر تفاوت صحيح و معيوب است مثلا كسى مالى معيوب را بفروشد و يا قبل از تسليم به مشترى معيوب شود كه بايد تفاوت آن را ما بين صحيح و فاسد بدهد و آن ارش است. (از شرح لمعه ج ١ ص ٢٨٩- دستور ج ١ ص ٧٥- كشاف ج ١ ص ٨٧)
ارْصاد
- اين اصطلاح اهل بيان است و از محسنات معنويه است و آن در لغت «نصب الرقيب فى الطريق» باشد و تسهيم نيز خوانند و آن باشد كه قبل از كلمه آخر از نظم يا نثرى چيزى آرند كه دلالت بر آن كند و يا قبل از عجز فقره و عبارتى روى را تكرار كنند مانند «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» كه شخصى كه بداند روى در فقرات گذشته نور است ميداند كه بعد از ليظلمهم بايد يظلمون باشد و در اين بيت عمر بن معديكرب «اذا لم تستطع امرا فدعه. و جاوزه الى ما تستطيع» است كه هر كه روى اين بيت را بداند بمحض آنكه و جاوزه خوانده شد ميداند كه آخر آن تستطيع است امثله آن در فارسى و عربى بسيار است.
(از مطول ٣٥٣- دستور ج ١ ص ٦٥- كشاف ج ١ ص ٨- ٦)
ارْض
- ارض يعنى زمين و مراد از ارض عنصر خاك است و آن جسمىايست بسيط كه طبيعت آن بارد و خشك است و متحرك بطرف مكان ذاتى خود است كه زير كره آب باشد.
(دستور ج ١ ص ٧٥) مركز زمين مركز عالم است كه بين مشرق و مغرب و شمال و جنوب و فوق و تحت است.
هيويان قديم بعضى زمين را متحرك بحركت دورانى ميدانستند و بعضى ديگر آن را ثابت ميپنداشتند.
(دستور ج ١ ص ٧٦)