فرهنگ معارف اسلامى - سجادی، جعفر - الصفحة ١٣ - الف
بحمدك» نواى «سبوح قدوس» زدند، خودبين بودند، ديده در جمال خود داشتند، لاجرم باطن ايشان از بهر شرف تو از عشق تهى كرديم، كه ترا از قعر درياى قدرت از بهر آن بركشيديم تا بر پرده عصيان خويش نواى «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» زنى دور باش از صحبت خودپرور عادت پرست بوسه، بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن.
پير طريقت گفت: الهى تو دوستان را به خصمان مىنمايى، درويشان را بغم و اندوه كه ميدهى بيمار كنى، و خود درمان كنى، از خاك آدم كنى، و با وى چندان احساس كنى، سعادتش بر سر ديوان كنى و به فردوسش او را مهمان كنى، مجلسش روضه رضوان كنى، تا خوردن گندم با وى پيمان كنى و خوردن آن در علم غيب پنهان كنى، آنگه او را بزندان كنى و سالها گريان كنى، جبارى تو، كار جباران كنى.
خطاب آمد: اى آدم اكنون كه قدم در كوى عشق نهادى از بهشت بيرون شو كه اين سراى راحت است و عاشقان درد را با سلامت دار السلام چه كار؟
عشقت بدر من آمد و در زد
در باز نكردم آتش اندر در زد