دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٩ - ٣/ ٥ ٥ هفتتا و هفتتا تحقق يافته و يكى باقى مانده
شمشيرهايشان را يكباره فرود آورند و وى را بكشند و هنگامى كه كشتند، قريشيان، نمايندگانشان را پاس دارند و تسليم نكنند تا خون وى هدر شود.
جبرئيل بر پيامبر ٦ نازل شد و او را از اين موضوع، آگاه كرد و از شبى كه در آن گِرد مىآيند و از ساعتى كه بر سر رختخوابش مىآيند، به او خبر داد و دستور داد كه در همان وقتى كه به طرف غار رفت، خارج شود.
پيامبر خدا به من خبر داد و دستور داد كه در رختخوابش بخوابم و با جانم او را حفظ كنم. پس با سرعت، براى اطاعت وى به اين كار پرداختم و خوشحال بودم كه براى حفظ او كشته مىشوم. پيامبر خدا، راه خويش گرفت و من در جايگاهش خوابيدم و مردان قريش، با يقين به اينكه پيامبر ٦ را مىكُشند، آمدند.
وقتى كه آنان وارد اتاقى شدند كه من در آن بودم، با شمشيرم در برابرشان ايستادم و آن گونه كه خدا و مردم مىدانند، از خودم دفاع كردم».
آنگاه، على ٧ به يارانش روى كرد و فرمود: «آيا چنين نبود؟».
گفتند: چرا، اى امير مؤمنان!
فرمود: «امّا سومى، اى برادر يهود! دو پسر ربيعه و پسر عتبه كه از جنگجويان قريش بودند، در روز بدر، هماورد مىخواندند. هيچ كس از قريشيان به هماوردى برنخاست و پيامبر خدا، من را كه كوچكترينِ ياران پيامبر ٦ و كم تجربهترينِ آنان در جنگ بودم، با دو تن از ياران ديگرش كه خدا از آنان خشنود باشد، به مبارزه فرستاد و خداوند متعال، بهدست من، وليد و شيبه را كشت، افزون بر بزرگان قريش كه در آن روز به قتل رساندم، و غير از افرادى كه اسير كردم. و نقش من بيش از ديگر يارانم بود، و در اين درگيرى، پسر عمويم (عبيدة بن حارث بن مطّلب بن عبد مناف) كه درود خدا بر او باد، به شهادت رسيد».
آنگاه على ٧ رو به يارانش كرد و فرمود: «آيا اين گونه نبود؟».
گفتند: چرا، اى امير مؤمنان!
على ٧ فرمود: «امّا چهارمى، اى برادر يهود! همه مكّيان به انگيزه خونخواهىمشركان