دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦١ - ٥/ ١ ام سلمه
٣٧٥٤. المستدرك على الصحيحين به نقل از ابو موسى، از امّ سلمه: سوگند به آن كه به او سوگند مىخورم، هر آينه، على ٧ آخرين كس در وداع با پيامبر خدا بود. صبحگاهان با پيامبر خدا ديدار كرديم و او مدام مىفرمود: «على آمد؟ على آمد؟». فاطمه ٣ گفت: گويا او را به دنبال كارى فرستادهاى.
[امّ سلمه گفت:] بعدا آمد و دانستم كه پيامبر ٦ با او كار دارد. ما از اتاق، خارج شديم و نزديك در نشستيم و من، نزديكترينِ جمع به در بودم. پيامبر خدا به طرف وى خم شد و به راز گفتن و درِ گوشى سخن گفتن [با او] پرداخت. پيامبر خدا، همان روز درگذشت. بنابر اين، على ٧ نزديكترين [و آخرين] كس در وداع با پيامبر ٦ بود.
٣٧٥٥. تاريخ دمشق به نقل از زيد بن ارقم: وارد خانه امّ سلمه، همسر پيامبر ٦ شدم. گفت: از كجايى؟
گفتم: از كوفه.
گفت: از كسانى هستى كه در بينشان پيامبر خدا دشنام داده مىشود؟
گفتم: نه، به خدا سوگند، مادر! من نشنيدم كسى پيامبر خدا را دشنام دهد.
گفت: چرا [؛ وجود دارند]. به خدا سوگند، آنان مىگويند كه خدا، على ٧ و دوستدارانش را چنين كند! و سوگند به خدا كه پيامبر خدا، على ٧ را دوست مىداشت.
٣٧٥٦. تاريخ الطبرى به نقل از ابو عمره: [قبل از جنگ جمل،] امّ سلمه برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! اگر نافرمانى خداوند عز و جل و نپذيرفتن تو نبود، همراه تو مىآمدم، و اين پسرم عمر كه سوگند به خدا از جانم عزيزتر است، همراه تو مىآيد تا در جنگ تو حضور داشته باشد؛ و عمر، همراه او به راه افتاد و همواره با او بود.
ر. ك: ج ٩ ص ٤٥٥ (شكيبايى، با خار در چشم).
ج ١٢ ص ٥٢٥ (امّسلمه).