دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤٦ - ٣/ ٥ ٥ هفتتا و هفتتا تحقق يافته و يكى باقى مانده
خداى عز و جل و برگشت به سوى او فرا خواندم و آن دو گروه، جز شمشير نخواستند. هيچ چيز جز شمشير، آنان را قانع نساخت. وقتى درباره آن دو، چاره كار بر من بسته شد، به خداى عز و جل حوالهشان دادم و خداوند، هر دو گروه را كشت.
اى برادر يهود! اگر آنچه كه انجام دادند، نبود، هر آينه ركنى قوى و سدّى استوار بودند و خداوند، جز سرنوشتى كه بدان مبتلا شدند، نخواست.
آنگاه، براى گروه سوم نامه نوشتم و فرستادگانم را پياپى فرستادم و آنان، از بزرگانِ ياران من بودند و اهل تعبّد و زهد در دنيا بودند و آنان، جز پيروى از دو گروه پيشين و گام نهادن در جاى پاى آنها را نخواستند، و در كشتن مسلمانانى كه مخالف آنان بودند، شتاب كردند و گزارش كارهايشان، پىدرپى به من مىرسيد. به سويشان خارج شدم تا از دجله گذشتم، و سفيران و خيرخواهان را به سويشان فرستادم و با تلاشم توسط اين و آن (و با دست خود، به مالك اشتر، احنف بن قيس، سعيد بن قيس ارحبى و اشعب بن قيس كِندى اشاره كرد)، به دنبال رضايت و خشنودى بودم و وقتى جز جنگ نخواستند، خداوند متعال اى برادر يهود! همه آنان را كشت و آنان، چهار هزار و يا بيش از آن بودند، بهگونهاى كه از آنان، خبر دهندهاى باقى نماند، و در حضور كسانى كه بودند، ذو ثُدْيَه را از بين كشته شدههايشان بيرون كشيدم. او را سينهاى چون سينه زنان بود».
آن گاه، رو به ياران خود كرد و فرمود: «آيا چنين نبود؟».
گفتند: چرا، اى امير مؤمنان!
على ٧ فرمود: «هفت تا و هفت تا را اى برادر يهود انجام دادم و يكى ديگر مانده است و آن هم آن قدر نزديك است كه گويى اتّفاق افتاده است».
ياران على ٧ گريستند و بزرگِ يهوديان هم گريست. گفتند: اى امير مؤمنان! از آن آخرى هم ما را خبر ده.
فرمود: «آخرى آن است كه اين (با دستش به ريش خود اشاره كرد)، با اين (با دستش به سرش اشاره كرد)، رنگين شود».
[راوى گفت:] صداى مردم در مسجد جامع، به زارى و گريه بلند شد، بهطورى كه در كوفه خانهاى نماند، جز آن كه اهل آن، به ضجّه بيرون آمدند.
عَلِيٍّ ٧ مِن ساعَتِهِ. ولَم يَزَل مُقيماً حَتّى قُتِلَ أميرُ المُؤمِنينَ ٧، واخِذَ ابنُ مُلجَمٍ لَعَنَهُ اللّهُ، فَأَقبَلَ رَأسُ اليَهودِ حَتّى وَقَفَ عَلَى الحَسَنِ ٧ وَالنّاسُ حَولَهُ وَابنُ مُلجَمٍ لَعَنَهُ اللّهُ بَينَ يَدَيهِ، فَقالَ لَهُ: يا أبَا مُحَمَّدٍ، اقتُلهُ قَتَلَهُ اللّهُ؛ فَإِنّي رَأَيتُ فِي الكُتُبِ الَّتي انزِلَت عَلى موسى ٧ أنَّ هذا أعظَمُ عِندَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ جُرماً مِن ابنِ آدَمَ قاتِلِ أخيهِ، ومِنَ القُدارِ عاقِرِ ناقَةِ ثَمودَ.[١]
٣/٦-٥
لي سَبعونَ مَنقَبَةً
٣٦٦٢. الخصال عن مكحول: قالَ أميرُ المُؤمِنينَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ ٧: لَقَد عَلِمَ المُستَحفَظونَ مِن أصحابِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ ٦ أنَّهُ لَيسَ فيهِم رَجُلٌ لَهُ مَنقَبَةٌ إلّا وقَد شَرِكتُهُ فيها وفَضَلتُهُ[٢]، ولي سَبعونَ مَنقَبَةً لَم يَشرَكني فيها أحَدٌ مِنهُم. قُلتُ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، فَأَخبِرني بِهِنَّ.
فَقالَ ٧: إنَّ أوَّلَ مَنقَبَةٍ لي: أنّي لَم اشرِك بِاللّهِ طَرفَةَ عَينٍ، ولَم أعبُدِ اللّاتَ وَالعُزّى.
وَالثّانِيَةُ: أنّي لَم أشرَبِ الخَمرَ قَطُّ.
وَالثّالِثَةُ: أنَّ رَسولَ اللّهِ استَوهَبَني عَن أبي في صَبائي، وكُنتُ أكيلَهُ وشَريبَهُ ومُؤنِسَهُ ومُحَدِّثَهُ.
[١] الخصال: ص ٣٦٥ ح ٥٨ عن جابر الجعفي، الاختصاص: ص ١٦٤ عن جابر عن الإمام الباقر ٧ عن محمّد بن الحنفيّة، بحار الأنوار: ج ٣٨ ص ١٦٧ ح ١.
[٢] فَضَل فلانٌ على غيره؛ إذا غلب بالفضل عليهم( لسان العرب: ج ١١ ص ٥٢٥« فضل»).