دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٠٧ - ٦/ ١١ سعد بن ابى وقاص
گفت: چهار ويژگى درباره او ديدم كه اگر يكى از آنها از آنِ من بود، برايم از اين كه در دنيا چون عمر نوح ٧ داشته باشم، دوست داشتنىتر بود.
پيامبر خدا، ابو بكر را با سوره «برائت» به سوى مشركان قريش اعزام كرد و او يك شب و روز، راه پيمود. آنگاه، به على فرمود: «دنبال ابو بكر برو و آن را از او بگير و ابلاغ كن و ابو بكر را نزد من برگردان».
ابو بكر برگشت و گفت: اى پيامبر خدا! آيا درباره من چيزى نازل شده است؟
پيامبر ٦ فرمود: «نه، مگر خوبى؛ جز آن كه از سوى من، جز من و يا مردى از من (يا فرمود: از كسانِ من) ابلاغ نمىكند».
سعد گفت: ما با پيامبر ٦ در مسجد بوديم كه شبى بين ما بانگ زدند: غير از خانواده پيامبر ٦ و خانواده على، همه بايد از مسجد، خارج شوند. [سعد گفت:] ما نعلينكشان، خارج شديم.
صبح كه شد، عبّاس به نزد پيامبر ٦ آمد و گفت: اى پيامبر خدا! عموها و يارانت را بيرون كردى و اين جوان را در مسجد، ساكن كردى؟!
پيامبر خدا فرمود: «من نه فرمان به اخراج شما دادم و نه به اسكان اين جوان؛ بلكه خداوند به آن فرمان داده است».
سعد گفت: و سومى اين كه پيامبر خدا، عمر و سعد را به خيبر فرستاد. سعد، حمله كرد و عمر، عقبنشينى كرد [و كارى پيش نرفت]. پيامبر خدا فرمود: «پرچم را به كسى مىدهم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش او را دوست مىدارند» (ضمن ستايشهاى بسيارى كه مىترسم چيزهايى از آن را فراموش كرده باشم). [پس] على را خواست. گفتند: او چشمْ درد دارد. دست او را گرفتند و نزدش آوردند. پيامبر ٦ به وى فرمود: «چشمت را باز كن». على گفت: نمىتوانم. پيامبر ٦ از آب دهانش به چشم او زد و با انگشتش ماليد و پرچم را به او داد.
چهارم، در روز غدير خم، پيامبر خدا به پا ايستاد و ابلاغ كرد و آنگاه سه بار فرمود: «اى مردم! آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم؟».
گفتند: آرى.