تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٥٠ - سوره الفيل(١٠٥) آيات ١ تا ٥
چون لشكر در رسيدند اول آهنگ شتران كردند و بعضى از آن را پى كردند حق سبحانه بجهت اين ايشان را مستأصل ساخت و چون شب در آمد عبد المطلب و ابو مسعود بر كوه حرى بودند هيچ آوازى نشنيدند و آتش لشكر ابرهه نميديدند در اين متعجب بودند تا روز شد ترسان ترسان اندك اندك پيش مىآمدند چون بلشكر گاه رسيدند همه را مرده ديدند زر و سيم و جواهر و ساير امتعه ايشان را جمع كردند عبد المطلب ابو مسعود را گفت يكى از تو و يكى از من پس مردم را خبر كردند و بمال ايشان را توانگر كردند و بشكر الهى مشغول شدند و در بعضى روايات آمده كه چون پيل محمود از نفيل اينسخن بشنيد روى از ديوار مكه بگردانيد و متوجه لشكر گاه شد و هر چند پيل با نان روى محمود را بجانب مكه ميكردند و ميزدند ميخسبيد و نميرفت و چون بجانب يمن و غير آن ميكردند بطريق هروله ميدويد و فيلان ديگر بجهت اعراض او از خانه پيش نميرفتند ابرهه در اينحال فرو ماند و جماعت قريش از بالاى كوه كسى را بر گماشته كه آيا حال بر چه منوال ميگذرد ناگاه از كنار دريا مرغان سياه يا سفيد جوق جوق و بقولى سياه با گردنهاى سبز و منقارهاى زرد پديد آمدند و گويند بعضى سياه و بعضى سبز بودند يكى بابرهه گفت بجانب يمن نگر و چون نگاه كرد آن مرغان را بديد گفت مرغانى مىبينم كه از كنار دريا روى بمكه نهادهاند و اينك بر بالاى سر ما رسيدند و اينها بر خلاف مرغان عربى و نجدى و تهامى و شامىاند و در منقار هر يك سنگى هست و هر گروهى از ايشان را مرغى سياه در پيش مىآيد گردن دراز و منقار سرخ در اينسخن بودند كه بر بالاى سر ايشان رسيدند و سنگها بر ايشان ريزان ساختند و بر هر سنگ نام صاحبش نوشته بود و همه را هلاك كردند مگر ابرهه كه تنها بجست و روى بحبشه نهاد و مرغى كه نامزد وى بود و بر هلاك او مقرر بود بر بالاى سر او ميرفت و ملازم وى بود تا بحبشه رسيد و چون به ببارگاه نجاشى در آمد آن مرغ بر بالاى سر وى پرواز ميكرد ابو يكسوم كه وزير ابرهه بود صورت حال را بعرض رسانيد نجاشى از روى تعجب پرسيد كه چگونه مرغانى بودند كه بسنگريزه چندين مبارز را هلاك ساختند وزير ابرهه را در اينحال نظر بر آن مرغ افتاده گفت اى ملك يكى از آن مرغها اينست همان لحظه آن مرغ سنگى كه داشت بر سرش افكند و هم در نظر نجاشى هلاك شد و اين براى آن بود تا نجاشى قوت قهر خدا را بداند و از اينصورت آيه عبرتى بر صحيفه دل نگارد.
و ابو سعيد خدرى را از كيفيت آن مرغان پرسيدند گفت حمام مكه منها كبوتران مكه از آنهايند.
و عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه حق سبحانه هر يك از طير أبابيل را سنگى سياه از گل خشك تيره در منقار نهاد و امر كرد بايشان كه آن را بديشان اندازند و آن سنگ به هيچ كس واقع نشد مگر كه حكه او را عارض شد، و چون عضوى را ميخاريدند گوشت آن ميافتاد و آن مرغان را خرطوم