تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٠٠ - سوره البروج(٨٥) آيات ١ تا ٩
كه قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ و اخدود جمع خداست و خدّ در زمين بمعنى شق است در آن و حق و احقوق مانند خد و اخدود است در بنا و معنى.
و تفصيل قصه اصحاب اخدود بر طريقى كه مسلم در صحيح خود از حماد بن سلمه نقل كرده و وى از عبد الرحمن بن ابى ليلى و او از صهيب و صهيب از حضرت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آنست كه آنها جماعتى مشرك بودند از اصحاب ذو نواس يمنى و در زمان او ساحرى بود كاهن و مشعبد كه مدار ملك وى بودى چون بسن شيخوخيت رسيد و بمرض و عرض مبتلا شد بعرض ملك رسانيد كه من پير شدهام و ضعف كلى بقواى من راه يافته همان به كه چند كس از اصيل عاقل قابل تيز فهم بمن سپارى تا آنچه دانستهام بوى بياموزم تا بعد از من خلفى باشد كه امور ملك منتظم بوى تواند بود ملك را پسنديده آمد و پسرى كه بدين منوال مدعا داشت بوى سپرد و آن ساحر از روى اهتمام بتعليم وى پرداخت و در رهگذر پسر صومعه راهبى بود روزى آن پسر را بخاطر رسيد كه در آن صومعه در آيد و آن راهب را ببيند بدير وى در آمد از اقوال و افعال او متعجب شد و بر احوال وى اطلاع يافته طريق رهبانيت را پسنديد و بدين او متدين شده خدا پرست شد و هر روز كه نزد ساحر آمدى و بيرون رفتى بيامدى و با راهب صحبت داشتى و چون به سبب طول صحبت او با راهب دير پيش ساحر ميرفت ساحر او را ميزد و ميرنجانيد كه چرا دير مىآيى و چون دير بخانه مىرفت اهل خانه نيز او را ميزدند و ميرنجانيدند شكايت اين حال را براهب عرض كرد راهب گفت اگر ساحر تو را گويد كه چرا دير مىآيى بگو اهل خانه مرا نميگذاشتند و اگر اهل خانه از اين بپرسند كه چرا دير كردى بگو كه نزد ساحر ماندهام، القصه چون در خدمت راهب مردى مستجاب الدعوه گشت قضا را روزى از نزد راهب بيرون آمده بخانه ميرفت اژدهايى بر سر راه آمده بود و ممر مردم بسته و خلق از هر طرف حيران مانده بودند چون پيش آمده با خود گفت كه حقيقت راهب و بطلان ساحر حالا معلوم كنم پس سنگى برداشت و گفت (اللهم ان كان الراهب أحب اليك من الساحر فاقتلها) بار خدايا اگر راهب نزد تو دوستتر از ساحر است پس اين حيه را بكش و سنگ را بر جانب او انداخت بر سر او آمد و كشته شد و روايتى آنست كه اسم اعظم بر او خواند و دست بر پشت او ماليد و گفت از راه بر گردد و بمنزل خود رو اژدها برفت وقتى ديگر شيرى بر سر راه آمد جوان سخنى در گوش وى گفت او نيز از سر راه برخاست و باسم اعظم اكمه و ابرص را شفا ميداد و جميع آلام و اسقام را دوا ميكرد و چون خبر وى در شهر مشهور شد ارباب حاجات روى بدان جوان آوردند و بدعاى وى مرادات همه محصل ميشد و چون اينخبر براهب رسيد او را گفت تو ببلايى مبتلا خواهى شد بايد كه صبر كنى و مرا بدست دشمن ندهى گفت چنين باشد حاجب ملك نابينا شد نزد وى آمد و مال بسيار براى وى آورد و از او استشفاء نمود