تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٦٤ - سوره المدثر(٧٤) آيات ١٠ تا ١٩
كهانت گفتند لا گفت خيال ميبندند كه او كذابست در هيچ زمانى از او كذبى ديديد گفتند هرگز از او دروغ نشنيديم بلكه بجهت شهرت صدق وى بمحمد امين ملقب شده گفت ميپنداريد كه او شاعر است هيچگاه از او شعرى شنيديد گفتندى نه پس بوليد گفتند كه چون مجنون و شاعر و كذاب نيست پس او را چه توان گفت و سخن او را بچه چيز نسبت توان داد وليد متفكر شد و بعد از فكر بسيار گفت ما هو الا ساحر نيست او مگر ساحر نمىبينيد كه ميان ازواج تفريق ميكند و فرزندان را از پدر و پدر را از فرزند جدا ميسازد و سنك تفرقه در ميان عبيد و موالى و احباء و اصدقاء مياندازد إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ اهل مجلس كه اين سخن از او استماع كردند بسيار خوشحال گشتند حضرت رسالت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چون از اينصورت خبر دار شد بغايت ملول گشت حق سبحانه اين آيه فرستاد:
(١١)- ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً وحيد حالست از ياء متكلم يا از هاى محذوف اى و من خلقته يعنى بگذار مرا اى محمد با آنكه آفريدم او را در حالتى كه تنها باشم با او و هيچكس ديگر با من نباشد چه من بتنهايى جزاء و سزاي او ميتوانم داد يا بتنهايى او را آفريدهام و هيچكس در آفريدن او با من شريك نبود يا آنكه خلق كردم او را در حالتى كه او تنها بود يعنى هيچ مال و ولد و انصار و اعوان نداشت قولى آنست كه او را وحيد القوم گفتندى يعنى يگانه ايشان و حق سبحانه اينجا از روى تهكم او را باين اسم نامبرد يعنى يگانه قوم را بمن واگذار. يا آنكه مراد او سبحانه اين باشد كه او وحيد است در شرارت يا وحيد است از پدر زيرا كه او زنيم بود، و مصدق قول اخير است آنچه روايت كرده عياشى باسناد خود از زراره و حمران و محمّد بن مسلم از ابو جعفر و ابو عبد اللَّه عليهما السّلام كه
ان الوحيد ولد الزنا
و نيز زراره گويد كه در خدمت ابو جعفر عليه السّلام نشسته بودم اهل مجلس گفتند كه يكى از بنى هشام در خطبه گفت أنا ابن الوحيد فرمود
ويله لو علم ما الوحيد ما افتخر به
واى بر او اگر ميدانست كه وحيد چه معنى دارد بآن فخر نمىكرد گفتيم يا بن رسول اللَّه وحيد چه معنى دارد فرمود
من لا يعرف له أب
كسى كه معلوم نباشد پدر او كيست و نيز در صفت وليد مىفرمايد كه:
(١٢)- وَ جَعَلْتُ لَهُ و گردانيدم براى او يعنى دادم او را مالًا مَمْدُوداً مالى كشيده يعنى بسيار يا كثير النماء، از سفيان ثورى منقولست كه او را از نقد صد هزار دينار زر سرخ بود و بروايتى هزار هزار، و ابن عباس فرمود كه نود هزار و ميان مكه تا طايف شتر و اسب و گوسفند چندان داشت كه بحساب در نمىآمد و بساتين و عيون و امتعه و عبيد و اماء و مستغلات او از حد متجاوز بود، و از مقاتل نقلست كه او را بوستانى بود در طايف كه ميوه او سال تا سال آخر نشدى بلكه هميشه بودى