مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٣ - سیر تحوّلی و تاریخی
و معبد جهنی کشته شدند. در آن وقت طرفداران اختیار به نام «قدریه» خوانده میشدند [١].
البتّه مسأله «کفر فاسق» قبل از مسأله جبر و اختیار موضوع بحث و گفتگو واقع شد، زیرا این مسأله وسیله خوارج در نیمه اوّل قرن اوّل هجری مقارن با خلافت علی (علیه السّلام) مطرح شد، ولی خوارج به صورت کلامی از نظریه خود دفاع نمیکردند و تنها موقعی که در میان معتزله طرح شد و موجب پیدایش نظریه «منزلة بین المنزلتین» گشت رنگ کلامی به خود گرفت.
مسأله جبر و اختیار به نوبه خود مسائل عدل، حسن و قبح ذاتی و عقلی، معلّل بودن افعال باری به اغراض، محال بودن تکلیف مالایطاق و امثال اینها را به دنبال خود آورد.
در نیمه اوّل قرن دوم هجری مردی به نام «جهم بن صفوان» عقاید خاصّی درباره صفات خداوند ابراز داشت. مورّخان «ملل و نحل» مدّعیاند که مسأله توحید صفاتی یعنی اینکه صفات خداوند مغایر با ذات نیست که معتزله اختصاصاً آن را «اصل توحید» میخوانند و همچنین مسأله نفی تشبیه یعنی اینکه خداوند به هیچ وجه شبیه مخلوقات نیست (اصل تنزیه)، اولین بار وسیله جهم بن صفوان ابراز شد و پیروان او را جهمیه نامیدند. معتزله همچنانکه در عقیده اختیار پیرو قدریه شدند، در عقیده توحید و تنزیه پیرو جهمیه شدند. خود جهم بن صفوان جبری بود. معتزله عقیده جبری جهم را نپذیرفتند ولی عقیده توحیدی او را پذیرفتند.
علیهذا معتزله در دو اصل اساسی اصول پنجگانه خود یعنی اصل توحید و اصل عدل- بنا بر این نقلها- تابع دو فرقه دیگر بودند، اصل توحید را از جهمیه اقتباس کردند و اصل عدل را از قدریه، بلکه در حقیقت مکتب معتزله تحوّل یافته و تکامل یافته قدریه و جهمیه است.
رأس معتزله و آن کسی که اعتزال به صورت یک مکتب با دست او پایه گذاری شد «واصل بن عطاء غزّال» است، که در پیش گفتیم که واصل شاگرد حسن بصری بود و در یک جریان از حوزه درس او جدا شد و حوزه مستقلّی تشکیل داد و بدین مناسبت حسن گفت: «اعتزل عنّا» یعنی از ما جدا شد. معروف و مشهور است که به همین
[١]. رجوع شود به کتاب انسان و سرنوشت.