مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤٢ - ب طفیلی بودن باطل و استقلال حق
ظلم هم همین طور است. اگر عدلی در دنیا وجود نداشته باشد، امکان ندارد ظلم وجود داشته باشد. اگر هیچ کس به دیگری اعتماد نکند و همه بخواهند از یکدیگر بدزدند آن وقت ظالمترین اشخاص هم نمیتواند چیزی بدزدد، زیرا او هم از وجدان، شرف، اعتماد و اطمینانی که مردم به یکدیگر دارند و رعایت انصاف و برادری و برابری را میکنند سوء استفاده میکند، چون اینها هستند که اساس جامعه را حفظ میکنند، او در کنار اینها میتواند دزدیاش را بکند.
اگر شما رادیوهای مختلف دنیا را گوش کنید از هیچیک از این رادیوها نمیشنوید که اسم زورگویی را ببرد یا بگوید ما میخواهیم ظلم کنیم یا منافع کشورهای دیگر را بدزدیم و غارت کنیم، بلکه همه دم از صلح میزنند، دم از آزادی میزنند، دم از حقوق بشر میزنند؛ در صورتی که اکثر و شاید همه آنها دروغ میگویند؛ یعنی آنها میخواهند در پناه این الفاظ زندگی کنند؛ در پناه آزادی، آزادی را میکشند، چنانکه گفتهاند: «ای آزادی! به نام تو در دنیا چه جنایتها که نشد». این معنای تغذیه باطل از حقّ است. ناصر الدّین شاه یا هارون الرشید یا معاویه هم نیروی باطل خود را از نیروی حقّ مردم گرفته بودند و گرنه از خودشان نیرویی نداشتند.
داستانی شنیدم که ذکرش در اینجا مناسب است: یکی از علمای فارس آمده بود تهران. در مسافر خانه پولهایش را میدزدند، او هم هیچ کس را نمیشناخته و مانده بوده که چه بکند. به فکرش میرسد که برای تهیه پول، فرمان امیر المؤمنین به مالک اشتر را روی یک کاغذ اعلا با یک خطّ عالی بنویسد و به صدر اعظم وقت هدیه کند تا هم او را ارشاد کرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود. این عالم محترم خیلی زحمت میکشد و فرمان را مینویسد و وقت میگیرد و میرود. صدر اعظم میپرسد این چیست؟ میگوید فرمان امیر المؤمنین به مالک اشتر است. صدر اعظم تأمّلی میکند و بعد مشغول کارهای خودش میشود. این آقا مدّتی مینشیند و بعد میخواهد برود، صدر اعظم میگوید نه، شما بنشینید. این مرد محترم باز مینشیند. مردم میآیند و میروند. آخر وقت میشود، بلند میشود برود؛ میگوید نه آقا! شما بفرمایید. همه میروند غیر از نوکرها. باز میخواهد برود. میگوید نه شما بنشینید، من با شما کار دارم. به فرّاش میگوید در را ببند هیچ کس نیاید. به این عالم میگوید بیا جلو! وقتی پهلوی او نشست میگوید این را برای چه نوشتی؟ میگوید چون شما صدر اعظم هستید فکر کردم اگر بخواهم به شما خدمتی بکنم هیچ چیز بهتر از این نمیشود که