مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١٤ - حقّ و باطل در جامعه و تاریخ
خودکشی کردند تحت تأثیر کتابهای او قرار داشتند. مانی هم فلسفهاش در همین جهت بود که زندگی شرّ است، منتها به ثنویت میان روح و بدن قائل بود و میگفت بدن شرّ است، زندگی مادّی شرّ است، روح در این بدن حبس است؛ پس هر کس بمیرد یا خودکشی کند از شرّ زندگی رها خواهد شد مثل مرغی که از قفس آزاد شده باشد. پس هر چند او به زندگی دیگری قائل بود ولی این زندگی را صد در صد شرّ میدانست [١].
بر اساس این بینش، بشر به حسب غریزه موجود شریری است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست؛ از اوّل که در این دنیا آمده همین جور بوده، الآن هم هست، در آینده هم هر چه بماند همین است و غیر از این نیست؛ امید بهبود و آینده خوب برای بشریت خیال است.
قرآن در مسأله آفرینش انسان، در این زمینه مطالبی دارد: خداوند وقتی اعلام کرد: انّی جاعِلٌ فِی الارْضِ خَلیفَةً من خلیفه و جانشینی در زمین قرار میدهم، ملائکه با بدبینی نسبت به سرشت انسان اظهار داشتند: أتَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِک الدِّماءَ میخواهی در روی زمین کسی را قرار دهی که فساد میکند و خون میریزد؟! یعنی در سرشت این موجود جز فساد و خونریزی چیزی نیست. خداوند در جواب آنها فرمود:
انِّی اعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون [٢] من چیزی میدانم که شما نمیدانید؛ یعنی آنها را تخطئه نکرد و نگفت که دروغ میگویید، بلکه گفت ورای آنچه شما میدانید من چیزها میدانم، شما یک طرف سکه را خواندهاید، شما عارف به حقیقت موجودی که من میخواهم بیافرینم نیستید، حدّ شما کمتر از آن است که او را بشناسید، او برتر و بالاتر است.
به این ترتیب ملائکه که قسمتی از کتاب وجودی انسان را شناخته و خوانده بودند و نیمی از آن را نخوانده بودند، اظهار بدبینی کامل کردند. حال اگر عدّهای از متفکرین، جنبههای سیاه و تاریک زندگی بشر را ببینند و این طور اظهار نظر کنند، خیلی عجیب به نظر نمیآید.
نظریه دیگری که عکس نظریه قبل است میگوید: طبیعت و سرشت بشر بر خیر است، بر حقّ است، بر درستی و راستی است؛ انسان موجودی اخلاقی و صلح جو و خیرخواه است؛ اصل در طبیعت بشر، نور و عدالت و امانت و تقواست. پس چه چیز
[١]. میگویند پادشاه معاصرش به او گفت میخواهم مطابق فلسفه خودت بهترین خدمت را به تو بکنم و تو را از شرّ این زندگی خلاص کنم، و او را کشت.[٢]. بقره/ ٣٠.