مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥٤ - منشأ پیدایش دین از نظر فویرباخ
بعد که تابع جنبه سفلی وجود خودش شد میبیند آن جنبههای علوی با خودش جور در نمیآید، چون خودش حالا یک حیوان پست منحط شده است. بعد در حالی که همین شرافتها و اصالتها در خودش است فکر میکند پس اینها در ماورای اوست، و خدا را بر اساس وجود خودش میسازد.
یک فیلسوف فرنگی گفته است که در تورات آمده است: «انّ اللَّه خلق ادم علی صورته خدا آدم را بر صورت خویش آفرید، یعنی آدم را نمونه صفات کمالیه خودش قرار داد»- آن فیلسوف فرنگی گفته- ولی قضیه بر عکس است: انسان خداوند را بر سیرت خود آفرید، یعنی انسان چون دارای یک طبیعت ذاتی کمالیای بود که در آن طبیعت همه، شرافت و کمال و رحمت و غیره بود و اینها را از خودش جدا کرد و با خودش بیگانه شد، آنگاه فکر کرد که اینها از آن وجودی است ماورای من، و فکر نکرد که همه اینها در درون خودش است.
پس، از اینجا- به قول او- انسان خودش با خودش بیگانه شد یعنی برخی امور را که در وجود خودش بود از وجود خودش انتزاع کرد، و فرض کرد که اینها در ماورای وجود اوست. ولی میگوید تدریجاً این جنبه ماورایی نزدیک شده. اوّل از انسان دور شد؛ در خدایان مذاهب بدوی خیلی دور بود، بعد در خدای یهود [نزدیکتر شد]؛ خدای یهود شبیه انسان میشود، مانند انسان احساسات و عواطف و خشم و رضایت دارد؛ در مسیحیت از آن هم نزدیکتر میشود، به صورت یک انسان در میآید که مسیح باشد، و مسیح میشود خدا. در واقع یک «قوس» طی کرده است: ابتدا انسان این صفات را از خودش جدا کرده، آن دوردورها قرار داده و بین آن موجود دور و انسان هیچ رابطهای برقرار نبوده، بعد کم کم آن موجود، برگشته و آمده به طرف انسان، به مسیح که رسیده دیگر خیلی نزدیک شده و یک انسان خدا شده (چون در دین مسیحیت، مسیح همان خداست، یعنی انسان است و خدا، در آن واحد هم انسان است و هم خدا)، فقط یک قدم دیگر باقی مانده، هر چه انسان خودش را بیشتر بشناسد بیشتر این «از خود بیگانگی» را از خودش دور میکند، یکمرتبه میرسد به آنجا که اصلًا من خودم هستم و این صفات همه مال من است نه مال جای دیگر. پس یک قدم دیگر بیشتر باقی نمانده است. (در حالی که اسلام بعد از مسیحیت آمده و تکامل یافتهتر از مسیحیت است ولی در عین حال این جنبه انسانی خدا یا خدایی یک انسان که مسیح باشد، الوهیت مسیح و ابن اللّهیت مسیح، همه اینها را به شدّت نفی کرده).