مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٩٤ - ١ حقیقت جویی
عمومیت میدهند حتّی به کودک؛ این که انسان به هر حال گرایش دارد به دانستن، که حقیقتی را و حقایقی را بداند.
داستان معروف ابو ریحان بیرونی را شاید شنیده باشید که در مرض موتش بود و همسایهای فقیه داشت. همسایه آمده بود به عیادت ابو ریحان، دید که دیگر در بستر است و حالت رو به قبله دارد و چیزی از عمرش باقی نمانده است. ابو ریحان از او مسألهای در باب ارث پرسید. فقیه تعجّب کرد، گفت حالا چه وقت سؤال کردن مسأله است؟! ابو ریحان به او گفت من میدانم که میخواهم بمیرم ولی از تو میپرسم: اگر من بمیرم و پاسخ این مسأله را بدانم بهتر است یا بمیرم و ندانم؟ گفت: بدیهی است که بمیری و بدانی. (همین خودش یک حقیقتی است). گفت: پس جوابم را بده. جوابش را گفت. آن فقیه مدّعی است که من هنوز به خانه نرسیده بودم که صدای گریه زنها از خانه ابو ریحان بلند شد.
حال، این خود یک حسّی است در بشر. کسانی که از این حس استفاده کرده و این حس را در خود زنده نگه داشتهاند به مرحلهای میرسند که لذّت کشف حقیقت برای آنها برتر از هر لذّت دیگری است، و به عبارت دیگر لذّت علم برایشان از هر لذّتی بالاتر است [١].
هم در مورد مرحوم سید محمد باقر حجّة الاسلام شفتی اصفهانی این داستان را قدمای ما نقل کردهاند و هم در مورد پاستور ظاهراً عین این داستان آمده است. مرحوم آقا سید محمد باقر در شب زفافش بعد از آنکه به اصطلاح عروس و داماد را دست به دست دادند و عروس را بردند به حجله که بعد معمولًا زنها میآیند، رفت به اتاق دیگری که وقتی زنها رفتند برود نزد عروس. با خود گفت اکنون فرصتی است، از این فرصت استفاده کنیم و مطالعه کنیم. شروع کرد به مطالعه کردن. زنها رفتند. عروس بیچاره تنها ماند. هر چه منتظر ماند که داماد بیاید نیامد. یک وقت مرحوم سید متوجّه شد که صبح شده؛ یعنی آنچنان جاذبه علم این مرد را کشید که شب زفاف از عروسش فراموش کرد. و عین این داستان را برای پاستور نقل کردهاند.
درباره او هم میگویند که در همان شب زفافش یک ساعتی تا رفتن نزد عروس
[١]. اینها را که بیشتر تفصیل میدهم برای این است که بدانید یک واقعیتی است در مورد انسان و باید اینها را تحلیل کرد. قبلًا گفتم هیچ موضوعی به اندازه انسان نیازمند به توضیح و تفسیر نیست.