مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١٩ - ٢ اصالت اقتصاد
حیوانات درنده هم باعث اتّحاد و دوستی آنها میشد. چیزی هم که باعث جنگ و نزاع باشد در بین نبود. ثروت و مالی نبود تا بر سر آن دعوا و نزاع کنند. پس وضع تولید دوره اشتراکی ایجاب میکرد عدالت و مساوات و برادری را.
امّا کم کم وضع بشر پیشرفت کرد. انسان، کشاورزی آموخت، دامداری را فرا گرفت، ابزارهای جدید و کاملتری ساخت بطوریکه توانست اضافه بر نیازش تولید کند، مثلًا گندم و دانههای دیگر را کشف کرده بود، آنها را در زمین میکاشت و هفتاد من بر میداشت و خودش و ده نفر دیگر را میتوانست سیر کند. از اینجا بود که استثمار پیدا شد؛ یعنی افرادی کار کنند و تولید کنند و عدّهای از محصول کار آنها بدون کار و تلاش استفاده نمایند. قبلًا هر کس اجباراً میبایست برای خودش کار کند، امّا حالا این امکان پیدا شده بود که یک نفر با استفاده از کار دیگری زندگی کند. به این ترتیب مالکیت خصوصی پیدا شد: مالکیت زمین و مالکیت برده. عدّهای بردههای جنگی را به کار میگرفتند و خود میخوردند و میخوابیدند و بردهها را استثمار میکردند.
بنابراین از وقتی که ابزار تولید رشد کرد، مالکیت خصوصی به وجود آمد و وقتی مالکیت خصوصی پیدا شد، استثمار و ظلم به وجود آمد. زیربنای اقتصادی که خراب شد، بشر هم فاسد شد: یا استثمارگر شد و یا استثمار شده. به تعبیر مارکس این هر دو به نحوی از خود بیگانه شدند، از انسانیت خود خارج شدند، چون اساس انسانیت «ما» بودن بود. قبلًا مالکیت عمومی و اشتراکی بود، با آمدن مالکیت خصوصی «ما» به «من» ها تبدیل شد که در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. از اینجا فساد و شرارت و ظلم و تباهی شروع شد. در دوره اشتراکیت هر چه بود خوبی بود و خیر و صلاح و برادری و عدالت، چون ثروتی در کار نبود. در دورههای بعد چون مالکیت پیدا شد هر چه آمد، بدی بود و ظلم و فساد و نابرابری.
پس تنها در دوره اشتراک، حق بر جامعه حکومت داشته و بعد از آن دوره، حق و عدالتی وجود نداشته و نمیتوانسته هم وجود داشته باشد؛ چون مطابق اصل اوّل، انسان اصالت ندارد، فطرت ندارد، وجدان و اختیار ندارد؛ فکرش، روحش، ذوقش، وجدانش و همه چیزش تابع جامعه است و جامعه هم اساسش سازمان تولیدی است، و وضع تولیدی و جبر تاریخ هر جور ایجاب کند انسان به همان گونه ساخته میشود: نور بدهد نور میگیرد، ظلمت بدهد ظلمت میگیرد.