مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٢٨ - دستورات اسلام در مورد رهبری
«به خدا قسم من هم قیصر روم و دربار قیصر روم و هم دربار پادشاهان ایران را دیدهام ولی پیشوایی مانند این مرد که در میان مردم و اجتماع خود اینچنین نفوذ داشته باشد ندیدهام».
جنگ تبوک جنگی است که در شرایط بسیار سخت، در وقتی که قحطی شدیدی مدینه را از پا در آورده بود واقع شد. مردم در فقر و گرسنگی سختی بسر میبردند. فصل خرماپزان بود. تازه خرماها رسیده و مردم انتظار میکشیدند که از قحطی در آیند و به اصطلاح شکمی از عزا در آورند. در همین شرایط، داستان تهدید حوزه اسلام از ناحیه شمال یعنی روم پیش آمد. پیغمبر اکرم مصلحت دیدند که به مرز روم لشکرکشی کنند و اعلام بسیج عمومی کردند. منافقین سعی بسیار کردند که کارشکنی کنند ولی موفّق نشدند. در چنین شرایطی پیغمبر سی هزار نفر را بسیج کرد. این سپاه از بس دچار مضیقه و سختی بود «جیش العسرة» (سپاه سختی) لقب یافت. مسلمانان مرکب کافی نداشتند یعنی هر سه چهار نفر یک مرکب داشتند. آنقدر آذوقه کم داشتند که گاه با یک خرما قناعت میکردند و گاه یک خرما را یک نفر به دهان میگذاشت، مقداری میمکید و باقی را به دیگری میداد. ولی چون رهبر گفته بود برویم، به دنبالش به راه افتادند.
ابوذر سوار شتر لاغری بود. با این شتر لاغر هر چه میآمد نمیرسید. سه نفر قبلًا تخلّف کرده بودند. به پیغمبر گفته شد فلان کس رفت. فرمود: «اگر خیری در او باشد خدا او را به ما میرساند و اگر خیری در او نیست بهتر که این نقطه ضعف در میان ما نباشد». نفر دوم رفت، نفر سوم رفت و درباره آنها هم رسول خدا همان جمله را تکرار کرد. گفتند: یا رسول اللّه! ابوذر هم رفت. باز همان جمله را تکرار فرمود. امّا ابوذر تخلّف نکرده بود، شترش از حرکت مانده بود. ابوذر پیاده شد باروبنه را به دوش گرفت. در این هوای گرم پیاده میرفت. به نقطهای از سنگلاخهای راه تبوک رسید. به جایی رسید که لابلای سنگها از بارانی که قبلًا آمده بود آبی جمع شده بود. آب نسبتاً سردی بود. مشکی همراه خود داشت. آن را پر آب کرد و آب سرد را به دوش کشید و راه افتاد. لشکر اطراق کرده بود. یکدفعه چشمشان به یک سیاهی افتاد که از دور میآید.
یا رسول اللّه! یک سیاهی از دور میآید. فرمود: «باید ابوذر باشد». سیاهی نزدیک شد و نزدیکتر آمد. بله، ابوذر بود، امّا آنچنان گرما و گرسنگی و خستگی بر این مرد اثر گذاشته بود که صورت و چهرهاش سیاه و لبهایش مثل دو چوب خشک شده بود.