مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٧٥ - تمثیل سعدی
خدا هم به کار برده نشده است الّا همان جمله «طُوبی لِمَنْ عَشِقَ الْعِبادَةَ وَ احَبَّها ...» یا کم به کار برده شده است، ولی این معنا به کار برده شده است. مگر در دعای کمیل نمیخوانیم: «و اجعل قلبی بحبّک متیما». «متیم» همان حالتی را میگویند که ما «عشق» مینامیم. در چند تعبیر دیگر نیز در دعای کمیل نظیر این مطلب هست.
سؤال دیگر در همین زمینه است و باز مسأله عشق و هوای نفس و این جور چیزها. عرض کردیم آنهایی که این حرف را زدهاند اوّلًا مدّعی هستند- کاری ندارم که حرفشان درست است یا نادرست- که عشق دو نوع است: یک نوعش اساساً شهوت است، آن را «جسمانی» مینامند و میگویند رهایش کنید. یک نوع دیگرش هست که میگویند آن، شهوت نیست و امر روحی است، تازه آن هم که امر روحی است خودش فی حدّ ذاته یک کمالی برای انسان نیست. میگویند وقتی که انسان این حالت روحی را پیدا کرد و یک حالت شبه جنون در او پیدا شد خاصیتش این است که انسان را از غیر آن معشوق از همه چیز میبرد و جدا میکند و انسان تازه آمادگی پیدا میکند برای این که یکدفعه از خلق یکجا ببرد و در معشوق تمرکز پیدا کند.
داستان زلیخا که در روایات آمده است همین است. زلیخا عاشق یوسف میشود. تعبیر قرآن به جای «عشق» چنین است: قَدْ شَغَفَها حُبّاً [١] که «شَغَفَها» ظاهراً گفتهاند یعنی این که مجامع قلبش را گرفته بود، اصلًا قلبش را مثل مشت در اختیار گرفته بود. این حالت در این زن پیدا میشود. بعدها این زن که قبلًا دین شوهرش را داشته است- شرک بوده یا چیز دیگر- موحّد میشود و یک موحّد خداپرست کامل میشود. در قصص و حکایات آمده است که یوسف آن اواخر میرود سراغ زلیخا.
زلیخا دیگر به او اعتنا نمیکند. میگوید من یوسفام، من همانی هستم که تو چنین میکردی. هر چه میگوید، زلیخا به او اعتنا نمیکند. میگوید چرا؟ میگوید اکنون من کسی را پیدا کردهام که دیگر به تو اعتنا ندارم. همان حالت قبلی- که شک ندارد در مرحله خودش چیز بدی بود- [تبدیل به این حالت شده بود]؛ یعنی اگر همان عشق مجازی [به] یوسف، او را یکدفعه از همه چیز نبریده بود و به یکچنین حالت روحی وارد نکرده بود، در مرحله بعد به یک مرحله از عشق الهی نمیرسید که به همان یوسف هم دیگر اعتنا نداشته باشد. اینها یکچنین حرفی میزنند.
[١]. یوسف/ ٣٠.